|
ریاضیات در بطن زندگی ما جریان دارد. بارها شنیده ایم که قوانین عالم همه بر پایه ریاضیات است. گردش کرات، نیروی جاذبه، شکست نور در عوض شدن محیط، گردش چرخ اتوموبیل، افتادن گلدان، به طور خلاصه و ساده فیزیک مکانیک بر پایه قوانین و فرمولهای کشف شده ریاضی می گردد. فیزیک کوانتوم هم یه چیزی شبیه همینها فقط کمی سخت تر برای مثال زدن. ریاضیات حتی در قلمرویی فرمان می راند که خدا هم کاری به کارش ندارد. چه خدا بخواهد و چه نخواهد دو بعلاوه دو چهار می شود. ریاضیات حیطه ایست که انشا الله بردار نیست.
ریاضیات مبنای محاسبات است. اصلا محاسبه یعنی همون ریاضیات. اما منظور من از محاسبه در اینجا مقایسه است. چرا که برای مقایسه بین دو چیز ما از محاسبات و در نتیجه از ریاضیات کمک می گیریم. کمتر و بیشتر، بالاتر و پایینتر در واقع تعابیر ریاضی هستند که ما بز آنها برای بیان تفاوتهای دو چیز استفاده می کنیم. ( نظر مرحوم مطهری و فلاسفه قدیم در این مورد عکس است. آنها این تعابیر را در اصل فلسفی می دانستند به عبارت دیگر فلسفه را اولی بر ریاضیات می دیدند. البته تا جاییکه سواد من جواب می دهد ). و همینطور است کلماتی مانند شدید تر و کند تر، شدید تر و ملایم تر، کهنه و نو، کج و راست، سرد و داغ و .... ما اغلب برای مقایسه دو چیز از همین کلمات استفاده می کنیم. هر کس هم قبول نداشته باشد می تواند ادعایمان را اندازه بگیرد و صحت و سقمش را بسنجد. مشکلی هم نیست.
روشهای ارزیابی هم بر مبنای ریاضیات ساخته و طراحی شده اند. آنها که آشنایند ماتریس گولی، روش کاست بنفیت و روش تحلیل سلسله مراتبی روشهایی هستند که انسان را برای انتخاب میان یک از چند مسیر راهنمایی می کنند و همگی بر اساس فرمولهای منطق ریاضیات بنا شده اند. شاید بتوان این جمله را نتیجه گیری کرد که منطق انسان برای انتخاب نیز کاملا مبتنی بر ریاضیات است. – البته این عبارتی است که برادران واچوفسکی در ماتریکس می گویند و من قبولش دارم – فرآیندش هم زیاد پیچیده نیست. تشکیل شده است از یک سری معیار معین و شاخص تعریف شده و وزن و امتیازی که هر گزینه از این معیارها می آورد و گزینه برتر به عنوان راه برتر پیشنهاد می شود و منتخب می گردد.
ما با ریاضیات آب می خوریم. با ریاضیات گرم و سرد می شویم. با ریاضیات می خندیم و گریه می کنیم. با ریاضیات موشک به هوا می فرستیم و روی کره ماه قدم می زنیم. دنیای کامپیوتر هم با تمام عظمتش با 1و 0 و بعلاوه و تفریق ساخته شده است. حتی امروزه فکر کردن به اینها منجر به حیرت می شود ولی چیزی نیست که از کنترل و حوزه دانایی بشر خارج باشد. همه چیزش را می دانیم. مشکلی هم نیست. انسان دارد کار خودش را می کند. به قول و خیال خودش دارد گره از زلف یار باز می کند.
مشکل از اینجا شروع می شود که ما هنوز نمی دانیم. مشکل – شاید مشکل من- اینست که نمی دانیم چطور کیفیات را به ریاضی بنویسیم. البته سعی کردیم بعضی جاها نزدیک هم شدیم ولی هنوز نرسیدیم. هنوز نمی دانیم که طعم سیب را چطور می شود تعریف کرد. زیبایی سانتافه را چطور می شود نوشت. مشکاتیان را چطور می شود ثبت کرد. عشق را چگونه می شود سنجید. آیا باید سنجید؟ آیا باید مقایسه کرد این چیزها را؟ خیلی راحت می گویم که بله. آدمیزاد کرمش به چیزی بیفتد ول کنش نیست. کرم بشر تشنه، دانستن است. اینها همه حرفهای تکراری است. حرف – سوال - جدیدم این است که آیا "سرزمینی برای پیرمردها نیست" زیباتر است یا " خون به پا می شود " ؟ آیا " به همین سادگی " زیباتر است یا " درباره الی"؟ آیا " کیت وینسلت" زیباتراست یا "آنجلینا جولی"؟ یا حتی "قورمه سبزی" خوشمزه تر است یا "فسنجون" ؟ و چرا؟ و سوال اصلیتر این پست اینکه آیا می توان گفت که" به همین سادگی" زیباتر است از "درباره الی"؟ و چگونه؟ آیا تمام اینها با مطرح کردن "سلیقه" حل می شود؟ اینکه بگوییم سلیقه من می پسندد و سلیقه تو نمی پسندد سوال حل شده است؟ آیا مردی را به خاطر پوشیدن شلوار چین دار می توان مسخره کرد؟ آیا می توان کسی را به این خاطر که جومونگ می بیند بدسلیقه دانست؟ آیا به کسی که با این کاشی های چاپی دیوار نشیمنش را از عکس زنی در حال نواختن چنگ تزئین (؟) کند می توان خرده گرفت که تو بدسلیقه ای؟
یک جواب شیکی که می شود به این سوال داد "مد" است : بله آقا یه زمانی ماشینهای گنده مد شده بود. شورلت و کادیلاک هر کسی می دید انگشت به دهن می موند. یه زمانی هم شلوارای ساسون دار مد بود. هر کی ساسونش بیشتر بود و دمپاش گشاد تر بود باکلاس تر به حساب میومد. الان هم جومونگ مده. هر کس جومونگ نبینه از قافله عقبه. رنگ سال هم که چند سال پیش صورتی بود بعد نمی دونم قهوه ای شد چند وقتیه که سبز مده بگیر این دستبند سبز رو ....
حتی میشه با نظریات جدید علمی این قضیه رو مطرح کرد: بله عزیزم روان ناخودآگاه جمعی وقتی به سوی چیزی رغبت می کنه افراد بشری شاید بدون اینکه بدونه اون چیز رو زیبا می بینه. اون رو جذاب می بینه. ببینید در زمان قاجار زنهای چاق و ابرو پیوندی جذاب بودن. دامنها چین دار و بلند بوده. ولی الان دامنها آب رفته اصلا دیگه دامن مد نیست شلوار مده. دختر شلوار پوش جذاب تر به نظر میاد. ( مثلا ). می دونی که این نظریه روان ناخودآگاه جمعی که در اصل یک نظریه روانشناسیه ولی سازگاری عجیب و غریبی با نگرش هولوگرافیک داره. در واقع فیزیک و روانشناسی دست به دست هم می دن تا جواب این سوال رو بدن. در جامعه امروز عده ای هستن که ظرافت طراحی لامپهای عقب سوناتا میگیرتشون بعضیا هم از شکوه کمری نمی تونن چشم بپوشن. در عین حال زانتیا ماشینیه که با اینکه خیلی شبیه موش می مونه و خیلی زشته خیلی طرفدار داره. در کل بحث سلیقه چیزی نیست که فردی باشه. جمعیه. در واقع این تو نیستی که موی بلوند رو انتخاب می کنی بلکه روان جمعی که تو عضوشونی و از اونها تاثیر می پذیری با مکانیسمی هولوگرافیکانه (!) تو رو مجبور می کنه که بلوند رو انتخاب کنی.
این شیوه برخورد با سوال متن حتی برای سلایق خاص هم جوابگوست : ببین اینکه چرا مثلا افراد کمی هستند که از تلویزیون بیزارن یا از نفس عمیق شهبازی مست میشن یا با دوتار حاج قربان به خلسه می رن و خلاصه چیزهایی رو می پسندن که معمول نیست و همه کس نمی پسنده دو حالت دارن یا جو گیرن یا اینکه روان ناخودآگاه جمعیشون با جمع بقیه یکی نیست و از جای دیگه ای سرمشق می گیرن. اینا به خودشون می گن خواص می گن روشنفکر خوب جمع روشنفکرا و خواص روشون تاثیر می ذاره نه عوام.
اما این جواب برای من قانع کننده نیست. دوست دارم جور دیگه ای با قضیه برخورد کنم. نه اینکه سلیقه ام این جواب رو نپسنده. فکر می کنم جواب بهتری برایش داشته باشم.
سلیقه و تکامل
کم و بیش با نظریه تکامل آشنایی داریم. می دانیم که تکامل هنوز هم ادامه دارد و در طولانی مدت بشر مثل هر حیوان دیگری به گونه ای کامل تر و پایدار تر تبدیل می شود. وظیفه و تولیت این تکامل هم به عهده خود طبیعت است و با ابزار ژن. ژن هایی که درون تک تک موجودات زنده است و نسلی به نسل دیگر منتقل می شود. نحوه انتخاب طبیعی هم مکانیسم آزمون و خطا دارد. رفتار شب پره ای را یادتان هست؟ طبیعت تصمیم می گیرد که کدام ژن با تغییراتی که کرده است حیوان پایدار تری را بوجود می آورد. این تغییرات هم در همه جا و همه چیز انسان به چشم می خورد. از رنگ پوست و چشم و میزان قد و حجم جمجمه و تراکم استخوان بگیر تا احتمال سکته مغزی یا آستانه ابراز خشونت یا حتی درک از دین و میزان اعتقاد به باورهای دینی. خوب سلیقه هم نوعی از رفتار است. دقیقتر بگویم سلیقه برند هر شخص در انتخاب میان دو یا چند چیز نسبتا مترادف است.
بیایید از طرف دیگر معادله را حل کنیم. اینجور سوالم را بپرسم که آیا افراد دارای سلایق متفاوت انحاء مختلفی برای زندگی دارند؟ خوب بله البته. زندگی کسی که سلیقه اش واقعا اخراجی های 2 را به عنوان فیلم – یک اثر هنری -بپسندد متفاوت است با کسی که آن را نپسندد. کسی که زندگی در منزل ویلایی را دوست داشته باشد با کسی که پنت هاوس یک برج را برای مسکن انتخاب کند – با فرض عدم محدودیت مالی – زندگی متفاوتی را طی می کند. حتی دریافتهای بدن از کسی که قورمه سبزی را به فسنجون ترجیح دهد متفاوت خواهد بود با کسی که خلاف این سلیقه را داشته باشد. دقت کنیک که فرض در این سوالها این است که برای این انتخاب ها دلایل منطقی وجود نداشته باشد. نتیجه اینکه سلایق مختلف انسانهای گوناگونی را بوجود خواهد آورد و انسانهای گوناگون فرزندان گوناگونی را به دنیا می آورند. در نهایت شاید اغراق آمیز به نظر بیاید ولی ممکن است طبیعت به این نتیجه برسد که افرادی که قورمه سبزی را بیشتر دوست دارند از لحاظ گونه ای، گونه مقاومتری را تحویل می دهند بنابراین سلیقه به عنوان یک ابزار کارش را به درستی انجام داده است. بشر پایدار، گونه مقاوم، و سیستم پیروز تر خواهد بود. ژن هایی که باعث می شوند انسانها قورمه سبزی را به فسنجون ترجیح بدن گسترش پیدا می کنن و فسنجون پسندها رفته رفته از دور خارج می شن.
سلیقه برتر
مد را می توان اینگونه تعریف کرد: گونه ای از سلیقه که عده زیادی از آن خوششان آمده و آن را برای خود انتخاب کرده اند. "مد" درون خودش" تعداد زیاد " را هم دارد. معمولا در مورد لباس و رنگ به کار می رود ولی می توان از آن در بقیه مواردی که به انتخاب های موازی مربوط می شود تیز بکار برد. بدون نگرانی از اغراق "پیروی از مد" را معادل "جوگیری" می دانم. کسی که از مد پیروی می کند معادل است با اینکه سلیقه اش را از دیگری می طلبد. همان حرکت گوسفندی خودمان. پیروی از رییس گوسفندها. اگر تصمیمش عوض شد خوب تصمیم ما هم عوض می شود. کسی هم یقه مان را نمی گیرد. همه همین کار را می کنند. پس مشکلی ندارد. در این میان همیشه گله گوسفندها نخاله هایی هم دارد. معادل این نخاله ها در جوامع انسانی میشود دسته هایی خاص که از عامه پیروی نمی کنند. می شود هنرمند. می شود شاعر. می شود روشنفکر. می شود درد کشیده. سلایق اینها هم متفاوت است. در انتخابهای موازی – نه به این دلیل که با عوام متفاوت باشد – انتخاب دیگری را بر می گزیند. اسم اینها را می گذاریم خواص. خواص سلیقه متفاوتی دارد. چیز دیگری را می پسندد. به مصداق تعریف سلیقه او هم دلیلی برای انتخابش نمی بیند. تعریف دیگری از صورتی دارد. زیبایی را طور دیگری می بیند. لذت را جور دیگری تعریف می کند و آرمانها و ارزشهای دیگری بر او مترتب است. اصلا چیز دیگری می فهمد. خوب یا بدش را کار ندارم. قضاوت ارزشی نمی کنم. فقط متفاوت است.
خوب نیاز به یادآوری نیست که خواص از لحاظ تعداد کم هستند. تاریخ هم این نکته را ثابت کرده است. همیشه کم بوده اند. اگر این عبارت را با مدخل تکوینی مان جمع ببندیم می شود نتیجه گرفت که طبیعت در طولانی مدت اجازه تولید مثل به خواص نمی دهد. خواص فرزندان ناخوانده طبیعت هستند. ماتریکس گریزند. بنابراین باید از دور حذف شوند. چون به پایداری بشر، قوت گونه و پیروزی سیستم کمکی نمی کنند که هیچ آن را ضربه پذیر تر و ناپایدارتر می کنند. خواص مثل معلولینند. معلولین بالفطره که همگی نتایج انتخاب های ژنهای خودخواه هستند. ژنهایی که در انتخاب خود دچار اشتباه (؟) شده اند. ژن اشتباه هم محکوم به نابودیست. خواص هم محکوم به نابودیست. حداقل یک نیرویی تعدادش را کم نگه می دارد. زیاد شدنش به نابودی سیستم می انجامد.
برگردیم به بحث خودمان. سلیقه محصول آزمون و خطای ژنهای انسان هستند. گرایش زیادی به ساختن ساختارهایی نظیر مد دارند و در نهایت نخاله هایشان را از دور خارج می کنند. حال آیا می شود گفت که سلیقه برتر داریم؟ یعنی اینکه آیا می شود در مورد سلیقه بحث ارزشی کرد؟ می شود گفت که سلیقه الف از سلیقه ب بهتر است؟ برای هر بحث ارزشی نیاز به یک مرجع است. باید اول این را پرسید که مرجع این سوال کجاست؟ مرجع بقای سیستم است؟ مرجع لذت است؟ مرجع خواص است؟ برای سایفر مرجع مشخص است. اما برای دیگر کسی باید مشخص کرد که نسبت به چه امری ارزش را می سنجد. اصالتش کدام است؟ اگر مرجع مشخص باشد می توان گفت که بله سلیقه الف بهتر است از سلیقه ب. اما اگر مرجع مشخص نباشد بحث کردن در مورد اینکه شلوار ساسون دار پوشیدن زشت است یا بدسلیقگیست کاملا بی فایده است. خودتان را اذیت نکنید. شما مختارید که صورتی باشید ولی نمی توانید کسی را ترغیب به صورتی بودن بکنید مگر اینکه در مورد مرجع به تفاهم برسید.
Perfume
فیلم عطر را دیده اید؟ اگر ندیده اید خلاصه اش این است که یک بنده خدایی می رود برای رسیدن به یک عطر ناب ده دختر را می کشد و عصاره بدن آنها را جمع می کند و ترکیب می کند و به مایعی می رسد که بویش هر کسی را دیوانه می کند. دیوانه نه از این دیوانه هایی که می گوییم ها! یک دیوانه و شیدای واقعی. استشمام این عطر باعث می شود که عاشق دختر کناریت بشوی و بدون ترس از چیزی همانجا در خیابان به وصالش برسی. کاری به تحلیل آثار زیبایی شناختی فیلم ندارم ولی قسمت آخر فیلم را خیلی دوست داشتم که وقتی حجم زیادی از این عطر را عده ای استنشاق کردند دیگر کار از معاشقه هم گذشت! دیدند هیچ جوری نمی توانند حسشان را ارضاء کنند منبع عطر را خوردند!
دیدن این فیلم یک چیز درونی را در من زنده کرد. یادم آمد که از درون اعتقاد داشتم به اینکه کیفیات برای خود نهایت دارند. و اصلا همین باعث شده بود که به اصالت ها فکر کنم و مقصد و ماوای امور بشری را بجویم. از همین مطلب استفاده می کنم و بدون هیچ پشتوانه علمی می گویم که در نظر من هر کیفیتی که با سلیقه سر و کار دارد یک نهایت دارد. مثلا یک دختر زیبا در نهایت وجود خواهد داشت که همگان را مفتون خود خواهد کرد. یک طعم خوشمزه وجود دارد که نمی توان دست از خوردنش کشید. یک مدل لباس وجود دارد که بر تن هر کسی برازنده خواهد بود. ...... و این همه سلایق مختلف در حال جستجو برای پیدا کردن آن هستند.
نکته انحرافی 1: می خواستم در این موضوع رجعت دوباره ای با قصه دوست داشتنی آفرینش بکنم. شیطان سلیقه آدم را تغییر داد. آدم سیب را خورد. در ضمن اینجا می توانید برداشت جالبی از این داستان همیشه زیبا ببینید. ربطی هم به این موضوع ندارد.
نکته انحرافی 2: این پست خیلی غیر علمی است. سوادم در زمینه تکامل و زیست شناسی مربوطش محدود می شود به یک دو کتابی که خواندم. خوب چیه؟ منم جوگیر شدم از خودم فرضیه در کردم! کلا این پست را در حد یک فرضیه خیلی خام قبول کنید. البته خوشحال می شوم کسی اشتباهات علمی ام را گوشزد کند.
نکته انحرافی 3: فکر می کنم حالا راحت تر می تونم بگم که چرا آنجلینای عزیزم زیباتر است از کیت وینسلت !
نکته انحرافی 4: می خواستم اینجا یک چیزی بگویم ترسیدم مصداق پاچه خواری به حساب بیاید. می روم سر جایش می گویم.
نکته انحرافی 5: روشن فکر عزیز تو نتیجه اشتباه طبیعت هستی. منتظر نباش که روزی عوام درکت کنند و تو را بالای سرشان ببرند. محکوم به نابودی هستی و ژنهای تو که روشنفکری را در تو بوجود آورده اند از کار خود پشیمان هستند. وجود تو به طبیعت یک راه دیگر "آدم نساختن" را یاد داده است.
نکته انحرافی 6: یک روش برخورد دیگر هم با قضیه سلیقه روش تاریخی است. اینکه تاریخ انسان را دسته بندی کنیم و انسان کلاسیک و رنسانس و گوتیک و اینها را با هم مقایسه کنی و سلایقشان را با هم مقایسه کنی و از آن نتیجه بگیری که انسان مدرن و پسا مدرن چگونه و چرا این چیزها را می پسندد.
نکته انحرافی 8: در یک دسته بندی غامضانه می توان سلیقه را از حیطه ریاضیات خارج دانست. سلیقه جاییست که معیار و شاخصی برای انتخاب وجود نداشته باشد.
نکته انحرافی 9: شنیدم جومونگ تموم شده است. این واقعه را به جامعه بشری تبریک می گویم.
|