تبليغاتX
یادداشت های یک زندانی
یادداشت های یک زندانی



!گروهان ... آتش

تمام شد.

فردا صبح روز اعزام است. شنیده ام که امکان دارد یکی دو روز عقب بیفتد ولی حسابی رویش نیست. اعزام می شوم در شرایطی که جایی که می خواستم و برایش مثلا پارتی بازی کرده بودم هم جور نشده است. قرار است به  نیروی انتظامی اراک بروم.

 

دلم تنگ است. این پست یک خداحافظی است. خداحافظی از دوستانم. خداحافظی از خودم. از سایفری که در اینجا بود. از زندگی ای که در اینجا داشتم. از جادوگری و استریپری. از خیلی چیزهایی که همه خوب بودند.

تفکر تعطیل نمی شود. رکود فکر، مرگ سایفر است و نمی خواهم بمیرم. آرزو می کنم مجالی باشد تا دست پر برگردم. اما امیدی نیست.

 

گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو

شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو

در پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام

خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو

ساقی باقی از وفا باده بده سبو سبو

مطرب خوش نوای را تازه به تازه گو بگو

می رود از فراق تو خون دل از دو دیده ام

دجله به دجله یم به یم، چشمه به چشمه جو به جو

 

خوش و خرم و سرگردون باشید

دوشنبه سی ام آذر 1388 توسط سایفر |

بشمار دو: هدف سیبل مقابل

 

 

1

وقتی دبیرستان بودم برای درس آمادگی دفاعی ما را به اردو بردند. این اردو تقریبا مثل خیلی چیزهای دیگری که در این مملکت اجرا می شود هدف مشخصی نداشت. رفتیم و شلوغ بازی درآوردیم و استامبولی پادگان را خوردیم و کلاشینکف به دست گرفتیم و تیر در کردیم و برگشتیم. می خواهم جریان تیر در کردنمان را برایتان تعریف کنم. ابتدا آموزش تفنگ بدست گرفتن و ارائه یک مبانی نظری مختصر و بدرد نخور در مورد تیر زدن و قضایای مربوطه و خطرات ممکن و اینها برایمان حرف زدند و مراحلی که تیر انداز طی می کند تا تیر بیندازد را توضیح دادند. محض نمونه هم یک تیر برایمان زدند که از صدایش به هیجان بیاییم. قسمتی از این آموزش به قلق گیری اختصاص داشت. اینقدر با آب و تاب برایمان تعریف کردند که فکر می کردیم هر کداممان یک تک تیر انداز شده ایم و اگر ماموریتی به ما بدهند که کله رییس فرمانده دشمن (؟) را از ده کیلومتری بزنیم فقط ما هستیم که از این کار بر می آییم. اول مرکز را نشانه می گیری انحرافش را از چپ اندازه میگیری این انحراف افقی را از بین می برد و به همین طریق انحراف عمودی رو از بین می بری و سومی رو برای تایید از بین رفتن انحراف ها شلیک می کنی ده تای باقیمانده هم برای زدن به مرکز سیبل. اونقدرها هم که فکر می کردیم سخت نبود. از یک اصل ساده هندسی پیروی می کرد. بعد هم نکاتی در مورد پوکه ها گفتند که باید جمع شود و کسی ندزدد و ما رفتیم تیر ها و تفنگ ها رو تحویل گرفتیم و با هیجان زائد الوصفی خشاب ها را پر کردیم.

اما میدان عمل دیگر چیزی بود. سیبل ها جلو رو و نگاه ها به کسانی که برای تیراندازی جلوتر رفته بودند و میدیدیم که نه خبری است از قلق گیری و نه نشانه روی و نه فوت و فن دیگری. تیرها را پشت سر هم و بدون هیچ مکثی شلیک می کردند. چیزی و جایی که سالم تر از همه باقی مانده بود همان سیبلها بودند. همه تیر ها در کوه فرو می رفتند و گرد و غباری بلند می کردند. از شلیک تیرها سر و صدایی بود که تا بحال مشابهش را نشنیده بودم. شک ندارم که هر کس که منتظر بود تا نوبتش شود در این فکر بود که اینها درسها را یاد نگرفتند ولی من که بلدم. اول باید قلق گیری کرد بعد نشانه گرفت و ... نوبت به من رسید. روی خاکریز خوابیدم و تفنگ را همانطور که آموزش دیده بودم رو به سیبل ها گرفتم و از ضامن درآوردم و روی تک تیر گذاشتم و اولین شلیک .... نمی دانم چرا چشمهایم بسته شد و وقتی باز کردم دیدم که همه خشاب را خالی کردم و غبار از کوه بلند می شود. سرم را پایین انداختم و پایین آمدم. یک علامت سوال بزرگ در سرم روشن و خاموش می شد. "چرا من هم همانکار را کردم؟" و همانجا هم درسم را گرفتم. انگار وقتی حاشیه بلافصل یک موضوع هم باشی با اینکه درون آن موضوع باشی خیلی تفاوت دارد! حداقل برای من اینطور بود که اصلا نمی توانستم به چیز دیگری جز خلاص شدن از صدای تیر و لگد تفنگ فکر کنم. همه تیر ها را پشت سر هم "در" کرده بودم. اصلا به این فکر نکرده بودم که آنهایی که هنوز نوبتشان نشده است دارند به من نگاه می کنند و پیش خود می خندند که "او هم درسهای خود را فرا نگرفته است."

2

از آنها نیستم که بخواهم این قضیه را به همه چیز تعمیم بدهم. می شود قیاس مع الفارق. ولی تجربه قشنگی بود. وسعت زیادی دارد. تجربه دیگری بود از " بیرون گود ایستادن و گفتن اینکه لنگش کن". کسی که در زمین کشتی کسی را "لنگ" نکرده باشد نمی تواند این را بگوید. می تواند ولی گفتنش درست نیست.

3

اصل بدیهی ای می نماید. هم می توان از آن نتیجه اخلاقی گرفت ( قضاوت های نادرست به علت شبیه سازی نادرست از موقعیت ) و هم در معرفت شناسی کاربرد دارد. مثال بارز آن هم تاریخ است و قضاوتهای ارزشی که در مورد شخصیتها و اتفاقات تاریخی می کنیم. همه آنهایی که "بد" بودند و همه آنهایی که "خوب "بودند. مثال زدن هم ندارد. تا دلتان بخواهد از اینها داریم. قسمت آزار دهنده اش برای من قضاوت است. آن هم قضاوت ارزشی. انگار نمی شود یک چیز را ببینیم و در موردش حکم ندهیم که بد است یا خوب. چون آنچه را از شرایط شنیده ایم پیش خود شبیه سازی می کنیم و می گوییم که به به چه انسان فوق العاده ای یا وای وای چه حیوان دد منشی. بی آنکه شک کنیم حتی اگر شرایط جلو چشممان باشد خیلی متفاوت است با اینکه خودمان آن را انجام دهیم. یک چیزی را یادمان رفته است. خودم هم خیلی وقتها همینطورم. کار می برد تربیت این بخش از آدم که می خواهد قضاوت ارزشی کند و بخواهی جلواش را بگیری. البته اول باید این نیاز را حس بکنیم که این کار شاید درست نباشد – علی رغم اینکه می توانیم ولی درست نیست که این کار را بکنیم – بعد از اینکه این نیاز حس شد باید به این نتیجه برسیم که وقایع و اشخاص لزوما بد یا خوب نیستند. باید یاد بگیریم که بعضی چیزها همینند که هستند. نیازی به قضاوت نیست. کافیست که درست درکش کنیم. واین را هم ضمیمه کنیم که نمی شود چیزی را آن طور که هست درک کرد مگر آنکه خود، بازیگر آن باشیم.

 

نکته انحرافی 1: در "بشمار شش" به (غفلت و آگاهی) یا (بازیگر و تماشاچی) اشاره شد. شاید بتوان این دو پست را با هم جمع کرد و راز تضمین بقای بازیگران این عالم را متوجه شد. شاید این نکته کمک کند که آگاهی از تاریخ دلیل بر عدم تکرار آن نمی شود. انسان شرایط را درست درک نمی کند و برای فهمیدنش خود آن را بازی می کند.

نکته انحرافی 2: از دیگران بدمان می آید و یا خوشمان می آید. گریزی نیست. خود طبیعت است. اصلا هم پیچیده نیست. نفع است و نیاز است و امتیاز. ولی اگر بشود این ارزشی بودن یک قضاوت را حذف کرد یا حداقل کمرنگ کرد، پنجره جدیدی باز می شود.

نکته انحرافی 3: الان که بیشتر فکر می کنم می بینم شاید این ایده به جبر تاریخی منجر شود. به هگل منجر شود. در قبال اینها هنوز موضعی ندارم ولی چه باک؟ بگذار منجر شود.

خوش و خرم و سرگردون باشید.

 

یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 توسط سایفر |

بشمار پنج: خوابهای شیرین

 

 

رویاهای شبانه عجیب ترین دنیاهایی هستند که همه انسانها آن را تجربه کرده اند. خواب دیدن را دوست دارم. حتی کابوس های شبانه رو ( که تعدادشان هم کم نیستند ) ترجیح می دم به این که بیدار باشم و در واقعیت زندگی کنم. دنیای خواب رو به مراتب بیشتر از این دنیای به ظاهر بیداری دوست دارم. آرزوی هر شبم این است که امشب که خوابیدم تا ابد در خواب بمانم. ولی دوباره صبحی است و بیداری ای است و دنیای موسوم به واقعیت... چه حیف! جالب آنکه خودم رو آدم واقعیت گرایی می دونم. خواب با همان روال غیر منطقی اش که برای بیننده جای هیچ تعجبی را باز نمی گذارد. اتفاق پشت اتفاق چیز هایی که در ظاهر هیچ ربطی به هم ندارند و انگار که تدوین گر بدون هیچ قصدی آنها را فقط پشت سر هم گذاشته است. حرفهایی که می زنم، حرفهایی که می شنوم، افرادی که ملاقات می کنم، جاهایی که می روم، پروازهایی که می کنم، کسانی را که می کشم، فرارهایی که می کنم، همه برایم جذابند.

گاهی وقتها به خوابهایم التماس می کنم که به سراغم بیایند. بیایند و بر چشمهایم بنشینند و مرا ببرند به هر جایی که دلشان می خواهد فقط ببرند. امان از روزی (شبی) که سر لجبازیشان در بیاید. من جن می شوم و خواب بسم الله. و چه بد ساعاتی است این. موقع خواب ارتباطم را با دنیای بیرون قطع می کنم. گوشی خاموش و دوشاخه تلفن از پریز بیرون. عاشق مواقعی هستم که ساعت ابتدای خوابم مشخص است و انتهایش نا معلوم.

یادم می آید که تا قبل از 18 سالگی هر که می خواست مرا بیدار کند می بایست با مشت و لگد به جانم می افتاد. زود خواب می رفتم و خوابم سنگین بود و بیدار شدنم پروژه سنگین هر روز مادرم بود. کنکور بلایی بر سرم آورد که دیگر صدای تیک تیک ساعت نیز نمی گذاشت که به خواب بروم. آه که چه بد روزگاری بود – و هست – که دیگر آن حلاوت سنگینی خواب به سراغم نمی آید.

کلا اخلاقم در مورد خواب بد است. اگر در موقعی که نمی خواهم بیدار شوم عصبی می شوم. این حق را به کسی نمی دهم که از خواب بیدارم کند مگر در موارد خیلی خاص. اوایل که موبایل دار شده بودم هنگام خوابیدن گوشی را روی ویبره می گذاشتم و می خوابیدم. وقتی دیدم با صدای ویبره هم بیدار می شوم دیگر یاد گرفتم که گوشی باید موقع خواب خاموش باشد. اگر همسایه ای بدون ملاحظه داشته باشم اول با تذکر و دوم با تذکر و سوم شک ندارم که با پرخاشگری به او یاد خواهم داد که برای خواب دیگران ارزش قائل باشد. البته هنوز که به مرحله سوم نرسیده است. موقعی که احیانا ناخواسته و پیش بینی نشده از خواب بپرم قلبم انگار می خواهد از جا در بیاید. ضربانش روی 130 و 140 است به گمانم. وقتی فکر می کنم می بینم که همه این بداخلاقیها و حساسیت هایم برای اینست که نمی خواهم بیدار شوم. نمی خواهم از دنیای رویا بیرون بیایم. می خواهم همانجا باشم و خواب ببینم. شاید هم می خواهم که اینجا نباشم. نمی دانم. روزهایی که بیدار می شوم و رویاهایم به یادم نمی آیند رحمتی به روح فروید می فرستم و با لبخندی روز را آغاز می کنم. می دانم که ضمیر خودآگاهم مثل یک سانسورچی ماهر کارش را درست انجام داده است.

نمی دانم سر جذابیت این خواب برای من چیست. دیده ام کسان زیادی را که از خواب نفرت داشته اند. قهرمان ماتریکس هم از آنهاست. در مکالمه بین نئو و یکی از مجلسیان سرزمین زایان این دیالوگ برقرار می شود. هر دو عاشق حیقیقتند و هر دو از خواب بیزار. افراد موفق – از جنس موفقیتهای دکتر حلت و آزمندیان – هم کم می خوابند و بیشتر کار می کنند. یک استدلال (؟) قشنگ هم دارند و می گویند که وقتی مردی تا ابد می خوابی الان که زنده ای کم بخواب و از بیداریت استفاده کن.

 

نکته انحرافی 1: قدر خواب وخواب دیدن را بعد از خواندن کتاب تعبیر خواب حضرت فروید دانستم. کتاب کت و کلفتی است. از همانهاییست که آدم لبریز می شود. سرگردان می شود. به نظر من هر کسی فقط می تواند معبر خواب خود باشد. دانستن زبان خواب، رویا را لذت بخش تر می کند.

نکته انحرافی 2: قدر خوابتان را بدانید. گول آنها را نخورید که همه اش فلان دانشمندان و سیاستمداران تعریف می کنند که فلانی 3 ساعت خوابیده و دیگری 2 ساعت و سومی اصلا نمی خوابیده تا به کما رفته است. بخوابید و از خواب خود لذت ببرید. اصلا به فکر تعبیرش هم نباشید. حالش را ببرید. در این زمانه کم چیزی هست که به این اندازه لذت بخش باشد.

نکته انحرافی 3: می گویند سربازی خشم شب دارد. یعنی ناگهانی میریزند توی سوله ای که در آن خواب هستیم و تیر هوایی در می کنند و جیغ و داد می کنند که یعنی سرباز ها را برای شرایطی که دشمن نیمه شب حمله می کند آماده کنند. در این شرایط باید تا سه شماره – بشمار 3 – سرباز ها از خواب بیدار شوند و لباس بپوشند و در جای خود به صف بایستند. حق دارند. فکر بزرگ – بشمار هفت- درست است. صدای تیر را شنیده اید یا نه؟ یخورده از صدای زنگ در خانه بلند تر است. شک ندارم که سایفر سالم از این سربازی بیرون نمی آید. سکته ناقص حداقلش است.

نکته انحرافی 4: اعتراف می کنم که شب بیداریهای پر برکتی داشته ام. اما دلیل نمی شود که از خواب بدم بیاید. اصلاح می کنم از خواب دیدن.

نکته انحرافی 5: فیلم آسمان وانیلی را دیده اید؟ تنها فیلمی است که بار اول به محضی که تمام شد دوباره دیدمش. ندیدم جایی کسی به این قشنگی از رویا صحبت بکند.

شاید بشمار چهار و بشمار سه نداشته باشم. شما خود صبح که از خواب بیدار شدید یا اینکه شب خواستید بخوابید بشمارید. شب اول بشمار چهار. شب دوم بشمار سه.

 

پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 توسط سایفر |

بشمار شش: تماشاچیگری و بازیگری

 

1

دسته بندی مردم به خواص و عوام چیز جالبی است. هر کسی از پشت هر میکروفونی که این دسته بندی را انجام بدهد خود را و احتمالا عده معدودی دیگر را خواص و بقیه را عوام می بیند. البته برای هر پشت میکروفونی ملاک و معیار متفاوت است ولی در کل شاید بتوان در این وجه همه عوامها –این کلمه درست است؟ - در همه دسته بندی ها را مشترک دانست که مثل هم هستند و از لحاظ آماری عده به مراتب فراوانتر هستند. البته خواص هم – در دسته بندی مورد نظر شخص پشت میکروفون – مثل هم هستند ولی از لحاظ تعداد کم هستند. این کم بودن و زیاد بودن از حیث یک شاخص است که فصل مشترک عوام و خواص است. بگذریم از بار ارزشی و سیاسی و اجتماعی قضیه. خوبی و بدی اش را کار ندارم چیزیست که هست و می خواهم در احوال این جماعت کنکاش مختصری کنم.

آگاهی ( دقت کنید که آگاهی knowledge با اطلاعات information فرق دارد . به نظر من اطلاعات نمی تواند کسی را از خواص کند ولی آگاهی می تواند ) مهمترین عاملی است که می توان با آن این دسته بندی را صورت داد. قاعدتا طبق پیشفرض کسانی که این آگاهی را دارند کمتر هستند از آنهایی که ندارند. و آنها خواص را تشکیل می دهند. به عبارت دیگر عامه غافلند. در پست بد سلیقه –خوش سلیقه باورم رو در زمینه سلیقه خواص رو عوام گفتم و این که چه رابطه ژنتیکی می تواند داشته باشد. درسته که شعور عمومی ( عامه ) در جوامع متفاوته و برخی بالاتر از جامعه دیگه است اما همیشه در یک جامعه خواصی هستند که آگاهی بالاتری از عوام دارند. از موضوع پرت نشوم. منظور اینکه عوام همیشه پایدارتر و از لحاظ تعداد بیشترند هر چند که در اشتباه باشند، هرچند که گمراه باشند، هرچند که غافل باشند. کاری به شعارهای مسخره دولتمردان ندارم. گویا غفلت رمز ماندگاری است. تا اینجا رو داشته باشید و ببینید که چند شب پیش در یک کتاب به چه مطلبی رسیدم:

 

2

در هر لحظه تجدید مطلع کردن و همه چیز را از نو وارسی کردن و مبادی و غایات امر را در نظر آوردن ، عین خروج از بازیگری و ورود به تماشاگریست.... آن کس که با شما سخن می گوید، اگر با گفتن هر کلمه یا قبل از گفتن آن به این بیندیشد که فرهنگها درباره این کلمه چه نوشته اند، نقش دستوری آن در جمله چیست و بعدا درباره آن چه خواهند گفت و .... قادر به ادامه سخن گفتن نخواهد بود.... هرگاه عاشقی از خود بپرسد که عشق چیست؟ - چرا انسانها عاشق می شوند؟ عشق چه مکانیسمی دارد؟ ... - باید بداند که از عاشقی فاصله گرفته است. اینگونه پرسشها عاقلانه اند نه عاشقانه.... اگر شما در همان حالی که با فردی به نزاع و مجادله مشغولید، از خود بپرسید که "چرا منازعه و دعوا می کنم؟" آتش نزاع سرد خواهد شد. هرگاه خواستید آتش عاطفه راخاموش کنید، آن را به آگاهی بدل کنید.

صحبت بر سر بازیگری و تماشاگریست. می گوید اگر که اهل بازی هستید نمی توانید تماشاگر باشید و بالعکس. و نمود بازیگری در انجام فعل است و نمود تماشاگری چند و چون کردن بر سر آن. هر گاه که اهل عمل بودید بازیگرید و هر گاه که اهل آگاهی بودید تماشاگر. مولف جمع این دو را از اضداد می داند و داشتن این هر دو را کار اولیا و پیامبران. چرا که در عین اینکه مبدا و معاد را می دانستند و می دیدند، خود غافلانه در کار امور این دنیا مشغول نشان می دادند و درگیر. رازدان بودند و خود را به جهالت می زدند.

می گوید امور دینی اصولا بر همین اساس بنا شده اند. توقعی نیست که دیندار بداند برای چه نماز می خواند و برای چه روزه می گیرد و برای چه قربانی می کند و برای چه زکات می دهد... برای اینکه بداند رضای خدا کافیست. دخول در بهشت و دوری از آتش دوزخ هم مزید بر علت. انگار که پایداری این مکتب با غفلت عامیانه گارانتی شده است. دقت کنید که این غفلت هم بار ارزشی ندارد. نمی گوید ( و نمی گویم ) که بد است یا حتی خوب است، این چنین است. نظام دنیا بر این اساس است. می خواهی بخواه نمی خواهی نخواه.

گویا این فکر دارای سبقه هم بوده است. به جملات زیر که سروش از امام محمد غزالی ذکر کرده دقت کنید.

 

3

خداوند نظام شهرها و مصلحت بندگان را در گرو غفلت و جهلشان نهاده است، بلکه نظم همه امور دنیا وامدار غفلت و دون همتی است. اگر مردم همه عاقل و بلند همت شوند، از دنیا دلسرد خواهند شد و چون دلسرد و زاهد شوند، زندگی ویرانی خواهد گرفت....                       رازدانی و روشنفکری و دینداری، عبدالکریم سروش، چاپ هفتم، طلایه آفاق ص 220 برگرفته از : احیاء علوم الدین، جلد 3، کتاب ذم الجاء و الریا، ص 326-27

... و جایز نیست که مردم در دانستن امثال این معارف شرکت جویند و نیز جایز نیست که حامل این معارف، آن را برای دیگران فاش کند. بلکه اگر همه مردم آنها را بدانند دنیا ویران خواهد شد. چون حکمت الهی اقتضا می کند که همه در غفلت غوطه ور باشند تا دنیا آباد گردد، بلکه اگر همه مردم به مدت چهل روز طعام حلال بخورند، از فرط زهد دنیا ویران و بازارها بسته خواهد شد...              همان برگرفته از : احیاء علوم الدین، کتاب المحبه، ص 337

 

نکته انحرافی 1: ساعت 1 شب رفتم برای خواب. طبق روال چراغ مطالعه رو روشن کردم که قبل از خوابیدن چند صفحه ای کتاب بخوانم و امیدوار به اینکه ساعت یک و نیم خوابیده ام. وقتی به این مطالب رسیدم انگار که سالهاست خوابیده ام. نشان به آن نشان که تا چهار و نیم خوابم نبرد و مقاله را تمام کردم و صبح از یک قرار کاری جا ماندم. لذتی که در این جور اتفاقات هست در خوردن ته دیگ زعفرانی و خورشت قورمه سبزی هم نیست! تجربه دوست داشتنی ای بود. از آنهایی که آدم حس لبریز شدن می کنه.  خدا قسمت بکنه!

نکته انحرافی2: سر اینکه عشق را جز عشق نمی شناسد همین است که اگر عقل بخواهد عشق را بشناسد آن را از عشق بودن خواهد انداخت و گرمایش را به سرما بدل خواهد کرد. اصلا پارادوکس رازدانی در جمع کردن عقل و عشق و مستی و مستوری است. عزلت عارفان هم پای در دامن عشق کشیدن و از عقل عزلت گزیدن است. عقل معاش درخور کار دنیاوی است و این با عشق مصلحت ناشناس سازگاری ندارد. (منبع همان)

نکته انحرافی 3: حالا می شود راحت تر با خودم کنار بیایم که چرا چیزی آن چنان که باید بهم نمی چسبد. آن چنان که به بقیه می چسبد. اهل عمل نیستم. من تماشاچیم.

نکته انحرافی 4: 6 روز مانده است به جمود. عجیب روزهایی است این روزها. سخت نمی گیرم. ولی نمی دانم چرا سخت است. باور کنید که نبودش هم لذتی برایم نداشت. فکر کنم روانی شده ام.

نکته انحرافی 5: غفلت اصل است، اما اصالت ندارد. بشر از غفلت گریزان است. اما گویا نیرویی بیرون از بشر تعداد یا نسبت عوام به خواص را ثابت نگه می دارد. خیلی جای کار دارد این مطلب. شاید وقتی دیگر دوباره به این موضوع برگشتم.

 

چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 توسط سایفر |

بشمار هفت: از فکر بزرگ تا اجرا

 

1

از مرحله "داشتن یک فکر" تا زمانی که اون فکر به اجرا در میاد و میشه عواقب و نتایجش رو در عمل دید یک راه طولانی است. هر چه این عواقب و نتایج شامل انسانهای بیشتری بشه این مسیر طولانی تره. طولانی تر، هم به این معنا که زمان بیشتری می خواد و هم به این دلیل که مراحل بیشتری باید طی بشه. وقتی انسانهای مشمول یک فکر در حد میلیون نفر یا حتی میلیارد نفر باشن دیگه اون فکر باید چیز خیلی بزرگی باشه. اونجاست که به اون فکر میشه گفت یک مکتب. یک مکتب که قاعدتا باید یک پشتوانه محکم فلسفی داشته باشه و از یک جهانبینی محکم گرفته شده باشه. هرچه این مبنا محکم تر باشه میشه به نتایج و عواقبش امیدوار تر بود. البته داشتن یک پشتوانه محکم در طی مسیر "از فکر تا عمل" لزوما دال بر گرفتن نتایج مطلوب نیست. این رو باید به عنوان یک اصل بپذیریم. برای هممون اتفاق افتاده فکرهای خوب یا نیت های خوبی که داشتیم ولی وقتی بهش عمل کردیم – با میزان شعوری که داشتیم – دیدیم که گلاب به روتون گند زدیم و نه تنها به نتیجه ای که می خواستیم نرسیدیم بلکه نتیجه عکسش رو گرفتیم. مثلا خواستیم دل کسی رو بدست بیاریم اما اون رو از خومون رنجوندیم. خوب البته شده که در بعضی موارد هم همه چیز همونطوری که فکر می کردیم شده و به عواقب دلخواهمون رسیدیم. می خوام این رو تعمیم بدم به اون فکرهای بزرگ که جمعیت های میلیونی یا حتی میلیاردی رو رهبری می کنه. مجددا میگم که این فکر ها فرآیند و مراحل طولانی تر و پیچیده تری رو دنبال می کنن. گاهی این مراحل اینقدر طولانی و مثل یک ماز پیچ در پیچ میشن که بازگشت به اون فکر بزرگ غیر ممکن یا حداقل بسیار دشوار میشه. بگذارید با مثال منظورم رو بهتر برسونم.

2

"قربانی کردن" موجود زنده آیینی چندین هزار ساله در میان آدمیان است. تا جایی که من می دانم در همه ادیان سامی این رسم وجود داره و حتی در بسیاری از ادیان غیر سامی هم این رسم دیده میشه. توی فیلمها دیده ام که قبایل سرخپوست هم این آیین رو داشته اند. یک زمانی انسان هم جزو این موجودات قابل قربانی شدن بوده و به گمانم از زمان ابراهیم به بعد دیگر فقط به چارپایان و مرغان خوراکی اختصاص یافته. قربانی کردن به عنوان یک آیین یکی از تجلیات یک فکر بزرگ است که میلیونها و میلیارد ها انسان در روی کره زمین آن را انجام داده اند و می دهند. حالا فکر می کنید آن فکر بزرگ چه بوده که وقتی به اجرا رسیده در قالب کشتن یک موجود جاندار دیگر نمود پیدا کرده است؟ واقعا فکر می کنید آن خدایی که دستور به قربانی کردن داده از کشته شدن یک گوسفند لذت می برد و با این کار از بندگانش راضی می شود؟ یا از خون گوسفند تغذیه می کند؟ یا کلا با جماعت چارپایان – و احیانا مرغ و خروسها – دشمنی دارد و به این وسیله می خواهد نسل آنها را از میان بردارد؟ گمان نمی کنم کسی با این جوابها راضی شود. وقتی عکس مسیر فکر تا عمل را طی کنیم شاید به این نتیجه برسیم که قربانی کردن یک حیوانی که از گوشت آن می توان تغذیه کرد و بخشیدن آن به فقرایی که از محرومیت های اقتصادی در رنجند باعث استحکام پیوند های انسانی می شود. شاید آن فکر بزرگ این باشد که "بشر باید به تعادل برسد تا پایدار بماند" پس ای کسانی که دستتان به دهنتان می رسد هوای فقیر بیچاره ها را داشته باشید. کسی که ماه تا ماه به علت فقر اقتصادی گوشت نمی خورد به واسطه تکلیفی که بر گردن یک متمول نهاده می شود به نوایی – ولو اندک – می رسد.

شاید آن فکر بزرگ این باشد که "باید بهانه هایی جست که انسانها با یکدیگر برخورد های فرهنگی بیشتری داشته باشند" پس مراسمی لازم است و تشریفاتی و در آن میان عملی انجام شود که جذابیتش آنها را به این محافل بکشاند پس مراسم قربانی اختراع می شود. ممکن است بگویید که آخر بریدن سر یک گوسفند و ریختن خون او ممکن است چه جذابیتی داشته باشد ؟ پس باید بگویم که ممکن است آن فکر بزرگ حرفهایی باشد که زیگموند عزیز در کتاب توتم و تابو نگاشته است و ریشه های این مسئله، در عقده های بسیار تو در توی فراموش شده ی در تابوت "من والد" رفته ی انسانی نهفته باشد. موضوع این پست کلنجار در یافتن این فکر بزرگ نیست. فعلا برایم این مهم است که این فکر بزرگ می بایست ریشه های به غایت درست اجتماعی یا اقتصادی یا روانشناسانه داشته باشد تا بتواند این قدر بزرگ، عمیق و پایدار باشد. به عبارت دیگر حتما پشتوانه فلسفی محکمی پشت پشت پشت قربانی کردن باشد تا بتواند هزاران سال به طول بینجامد و میلیونها نفر را به خود مشغول کند. ممکن بود که آن ایده مجهول راست و درست نباشد یا درست به مرحله اجرا نرسیده باشد، در آن صورت مطمئن باشید که اینقدر دوام نمی آورد.

یک مثال هم از توع ایده ناپایدار بزنم. مارکس و انگلس به پشتوانه فلسفی هگل فکرهای بزرگ – و به عقیده من درست- ی در سر پروراندند و بورژوا را محکوم به فنا و پرولتاریا را سر و سرور جامعه خواندند به این پشتوانه که انسانها با یکدیگر برابر هستند و کسی بر کسی برتری ندارد و همه باید نان بازوی خود را بخورند. این یک آرمان است یک ایده بزرگ است که اتفاقا در هر یوتوپیایی پسندیده و مورد نظر است. اما این ایده بزرگ اگر بخواهد به مرحله عمل برسد باید برایش بستری پیدا کرد. باید برایش مانیفست داد. باید خیلی کارها کرد تا به اجرا رسید. شاید مارکس در بیانیه منیفستش اشتباه کرد. شاید واقعا همه جوانب را ندیدند. شاید می بایست نقش پررنگ تری برای فرهنگ می گذاشتند. شاید باید برای مالکیت خصوصی احترام بیشتری قائل می شدند. شاید لنین و استالین رهبران اجرایی خوبی نبودند. شاید باید یک جایی هم برای خدا می گذاشتند. شاید این رهبران سیاستهای اجرایی مناسبتری را گردآوری می کردند. شاید روسیه بستر خوبی برای سرچشمه اجرای این فکر بزرگ نبود. و دهها و صدها شاید دیگر. باز متذکر می شوم که هدف من در این پست کنکاش برای یافتن علل شکست و فروپاشی نظام کمونیست نیست- خودمانیم سوادش را هم ندارم – بلکه می خواهم بگویم یک ایده بزرگ و حتی درست هم ممکن است به نتایج مطلوبش نرسد -که انقلابهای کارگری نرسید- چون وقتی ایده و فکر اینقدر بزرگ باشد راه رسیدنش به اجرا بسی طولانی می شود.

یک مثال بروز هم بزنم و آن اینکه تمامی منتقدین به حذف سوبسید ها توسط این دولت در ایده با حذف سوبسیدها موافقند و تا جایی که سواد من قد می دهد اصولا این یکی از راهکارهای افزایش رفاه اجتماعی و رسیدن به مرحله عدم وابستگی به پول ناپایدار نفت همین حذف سوبسیدهاست اما این منتقدین با نحوه به اجرا رسیدن این فکر بزرگ و خوب مخالفند و شیوه و زمان اجرا را مناسب نمی دانند.

3

کسانی که از نزدیک منو میشناسن به گمونم حاضرن گواهی بدن که آدم ناز نازی ای نیستم. از کار بدم نمی آید و تنبلی نمی کنم. فیزیکی بودن کار هم برایم آنچنان مسئله ای نبوده و نیست. اگر بدانم بدرد کار بهتری نمی خورم جارو هم می کنم چایی هم می ریزم ظرف هم میشویم طی هم می کشم. اما دیگر خدمت مقدس سربازی در سن 27 سالگی با زانو درد مزمن و موی سر تنک دیگر زور است! 17 ماه خدمت زیر پرچم آنهم در شرایطی که در چند سال اخیر همه مقدمه ها را چیده ام تا شاید لذتبخش ترین ماه های زندگی ام باشد. آن هم با چکهایی که دست مردم دارم و خدا می داند که چجور قرار است پاس شوند! آن هم در شرایطی که بیش از 50% اطرافیان و دوستان ذکورم از این خدمت مقدس معاف شده اند. درست که " مملکت باید حریمها و مرزهایش را صیانت کند" فکر و ایده بزرگ، درست و خوبیست ولی وقتی مرحله اجرای این ایده بزرگ، درست و خوب را می بینم متوجه می شوم که به غایت دارد بد اجرا می شود. من در جایی که الان هستم به مراتب برای همین مملکت بیشتر مفید هستم. آخر مرا چه به کلاشینکف و سینه خیز و فانوسقه و نارنجک؟ یعنی واقعا نمی شود این ایده و فکر بزرگ جور دیگری اجرایی شود؟ چطور شده است که برای آخوندهای عزیز به این نتیجه رسیده اند که بودنشان در جامعه خودش حفظ مملکت است و برای بقیه به این نتیجه نرسیده اند؟

خوب مظلوم نمایی بس است. می گویند حرف زور در صورتی که زور زیادی داشته باشد در استدلال کم از حرف حساب نیست. زورم می آید ولی مثل خیلی چیزهای دیگری که زورم می آید ولی اجبارا بهشان تن می دهم این را هم تحمل می کنم. 3شنبه اول دیماه روز اعزام سایفر به خدمت مقدس سربازی می باشد. بشمار هفت.

خوش و خرم و سرگردون باشید عزیزان.

 

نکته انحرافی 1: یک فکر بزرگ در سر دارم و آن اینست که در این هفت روز باقیمانده هر روز یک پست بنویسم و منتشر کنم. نمی دانم وقتی به اجرا برسد چه از کار در بیاید. این اولیش که سه ساعت و نیم از من وقت گرفت. شاید به صورتی نویسی منجر شود. شاید به پرت و پلا نویسی. شاید هم اصلا به اجرا نرسد.

نکته انحرافی 2: یک بار دیگر این کتاب توتم و تابو را به همه عزیزان و دوستان و آنهایی که سرشان درد نمی کند و می خواهند به درد بیاورندش توصیه می کنم. 8 سال پیش خواندمش و هنوز سرم درد می کند. از جنس همان سرگردانی هایی که برایتان آرزو می کنم.

نکته انحرافی 3: خوب چیه؟ من نمی تونم اعتراض کنم به چیزی که حق خودم نمی دانم؟ به جان عزیزم زور است. اگر 18 ساله بودم و دیپلمه بودم برایم زور که نداشت هیچ تفریح هم محسوب میشد. همانطور که همه سرباز صفرهایی که رفته اند از دوران سربازی به عنوان بهترین روزهای زندگیشان یاد می کنند. اما مطمئنم برای من اینطور نخواهد بود. چطور می شود که آدم جایی برود و بیگاری بدهد و حرف زور بشنود و در مبدا همه تفکرات متعصبانه و کور باشد و بهترین روزهای زندگیش باشد؟ نمی شود آقا جان نمی شود.

نکته انحرافی 4: کسی نگوید که سعی کن از شرایط بوجود اومده لذت ببری چون چاره دیگری نداری. خودم این را بلدم.

سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 توسط سایفر |

این از آن درست تر است

 

 

1

همه ما از زبان این – مثلا – روانشناس ها که می آیند و سمینار می دهند و سخنرانی می کنند و کتاب می نویسند و cd پرمی کنند و حرفهایشان را فیلم می کنند و sms می کنند چیزهایی شنیده ایم. از همانهایی که عرفان لایت با طعم نعنا و انرژی های مثبت و چاکرا و موفقیت و هدف و هدفداری و یک خدای مسخره رو ترویج می کنند. همانهایی که طوری حرف می زنند که می خواهم خرخره شان را بجوم. همانهایی که اگر بچلانیشان یک کلمه حرف حساب ازشان نمی چکد. همانهایی که فکر می کنند اگر یک جمله را بتوانند به صورت مسجع در بیارند دیگر آن جمله درست خواهد بود. یا حداقل وقتی برای حرف خود نظمی از هر شاعری بیاورند دیگر کسی نمی تواند به درستی خزعبلاتشان شک کند. جالب اینجاست که خودشان به صحت حرفهایشان ایمان دارند. از آن جالبتر حماقت مشتریهایشان است. که البته این جالبتر نیست و حتی جالب هم نیست که ابتدا تعجب آور بود و الان برای من دردآور است که حتی حرص آور و اشک آور شده است. در و دیوار ها پر است از جملات قصار ایشان یکی از یکی صورتی تر. خیال میکنند موفقیت را فرمول کرده اند و مشتریهایشان خیال می کنند که دارند فرمولش را یاد میگیرند.( اَه اَه اَه.) نیز می دانم که اگر اینجا باشند به ریش – این روزها بلند – من می خندند چرا که بکار خود ایمان دارند و حق دارند و می دانم و نظرم را گفته ام که ایمان چه می کند با آدم. جز این نمی توان انتظار داشت.

 

2

بعد از رنسانس بشر اروپایی کلیسا را از متن به حاشیه گذاشت. شاید با خود گفت اصلا خدایی را که اینقدر درد داشته باشد نمی خواهم. پروتستانیسم جای کاتولیسیسم را گرفت. خدا با آنهایی که هنوز جوابهایشان را از آسمان می خواستند مهربان تر شد. خدا عاشق بنده هایش شد و احتمالا از طبقه هفتم به طبقه دوم یا نهایتا سوم آمد. خدا در دسترس عموم قرار گرفت. واسطه های آسمان کمتر شدند. با هنر آشتی کرد. دیگر می شد با خدا هم رقصید و شراب نوشید.

اما عده ای شاید با خود گفتند که ما جوابمان را در آسمان ها نمی جوییم. دست به دامان فلسفه و علم شدند و از ریسمان عقل آویزان. دست در هر سوراخی کردند. با خرسها و گرگها و یوز ها و باکتریها و میکربها و سیلها و زلزله ها جنگیدند. آنها را نکشتند و اسیر گرفتند و از آنها کار کشیدند. همه رام و اهلی شدند و انسان نشد. هنوز درد داشت. هنوز حس می کرد که یک جای کار می لنگد. در کمتر از 400 سال دو نفر امدند و بیشترین کمک را کردند که پته همه چیز رو شود – و شد – داروین و فروید. به قول دکتر سروش داروین خدا را دور زد. تا قبل از ان و بعد از آن هر چیزی که جهانبینی جدیدی ارائه می کرد مجبور بود در مواجهه با موضوع خدا موضع بگیرد یا آن را بپذیرد و یا آن را رد کند. داروین آنچنان جهانبینی ای ارائه کرد که دیگر با خط خدا برخورد نمی کرد که بخواهد در قبالش موضع بگیرد و به زعم من فروید هم چنین بود. تا 100 سال بعد هم زیست شناسان و فیلسوفان و فیزیکدانان و ریاضی دانان و غیره – بی آنکه بخواهند – اصلاح کردند و تصحیح کردند و گسترش دادند و رد کردند و تایید کردند. عینک سیستم هم جور دیگری پته ها رو زد. شاید دیگر بشر در کلیات با خودش کنار آمده بود. برای سرگرمی لازم بود سر خودش را به جزییات بند کند.

شاید عقل آویزان وقتی این را دیدند با خود گفتند که چقدر بد. چقدر زشت. چقدر تلخ. این هم که درد دارد. کاش اینطور نبود. ولی چه میشد کرد؟ سیبی بود که خورده بودند و از بهشتی رانده شده بودند که بارها به آنها هشدار داده شده بود. شاید آمار خودکشی های فلسفی از آن روز به بعد بالا رفت. بخشی نهیلیست شدند و به پوچی این کائنات اقرار کردند. بعضی برگشتند و پست مدرن شدند. بعضی خدای جدیدی آفریدند. و برخی هم به جستجویشان ادامه دادند. خود خدا شدند و واقعا آفریدند. دیگر حد و مرزی نمی شناسند. کلونینگ، انرژی هسته ای، سریعترین و دقیقترین پروسسور ها و ... چیزهایی برایشان – برایمان ؟- محیا کرده است که چیز دیگری از زندگی را – نسبت به ما -  تجربه می کنند.

در این میان ما میان چند وزنه بزرگ گیر کرده ایم. دلمان نمی آید از سنت هایمان دست بکشیم. دلمان هم نمی آید به دنیای نو وارد شویم. نه می دانیم این درست است نه می دانیم آن درست است. اصلا نمی خواهیم بدانیم چه چیز درست است. منتظریم یکی بفهمد بعد بیاید به ما هم بگوید. یاد گرفته ایم که جواب درست را باید از روی دست کناری نگاه کنیم. اگر خیلی بچه خوبی باشیم جوابها را حفظ میکنیم – آنقدر از رویش می خوانیم تا حفظ شویم – عاشق میان بر زدنیم و همه چیز را یکشبه می خواهیم.

 

3

هی بچه .. آروم.... چته؟ هوششششه ! .... شلوغ نکن.... چرت و پرت هم نگو....بشین مثل بچه آدم زندگیتو بکن.... سعی کن از زندگیت لذت ببری. ضعف هات رو به پای این و اون ننداز. بالاخره این جاییه که توش هستی. فعلا که هستی. یه روز اومدی یه روز هم میری. همه چیز هم سر جاشه. این سیستم هم هیچ سوراخی هم نداره. جو نگیرتت. دو تا فیلم دیدی و دو تا کتاب خوندی خیال کردی خبریه؟ هر چیزش با عقلت جور در نمیاد مشکل از عقلته. سرتو بنداز پایین. برگرد پیش خونواده ات. هر چی هم بزرگترت می گه بگو چشم. خیر و صلاحت تو همینه. هر روزی رو از دست بدی از کفت رفته. می خوای اینجا رو شهر بازی ببین می خوای زندان. به تو چه که اصول اخلاقی چه مکانیسمی دارن؟ اینا رو خیلی بزرگتر از تو  خیلی زرنگتر از تو و خیلی عالم تر از تو وضع کردن. همه جاش رو هم دیدن. اگر هم اون موقع ندیده بودن تا حالا دیده شده. مثکه زبون آدمیزاد سرت نمیشه هان؟ خیلی زرنگی هم بکش و قسط های خونه ات رو جور کن. خیلی زرنگی یه ماشین مامانی بخر که شب جمعه ها بری تو خیابون بچرخی واسه خوت. فکر کردی قله های دنیا رو فتح کردی؟ خیلی زرنگی برو و یه جوری طعم واقعی عشق رو بچش. خوشت نمیاد خوب طعم ظاهری عشق رو بچش. نفهمیدی اینقدر میگن عشق عشق؟... آخه هم نداره. بار آخری بود که بهت گفتم. دیگه خود دانی.

 

نکته انحرافی 1: حالم از خودم به هم می خورد وقتی که شعار می دهم.

نکته انحرافی 2: بشر اروپایی تا قبل از رنسانس به فکر "تکلیف" ش بود. بعد به ذهنش رسید که "حق" من کجاست؟ و ما هنوز در قید تکالیفیم و حقوقمان را یادمان رفته است.

نکته انحرافی 3: راه دوری نمی خواهد که برویم. صفحه اول بلاگفا رو که باز می کنی بشمر ببین توی آخرین وبلاگهای بروز شده چند تا کلمه می بینی تو مایه های دلتنگی و خستگی و عاشقی و تنهایی و .... عزیز من گمیم گم شدیم میان چند وزنه سنگین.

نکته انحرافی ۴: تا ایمان نداشته باشی همین آش است و همین کاسه. برو... برو و به یک چیزی ایمان بیاور. [...]

 

جمعه بیستم آذر 1388 توسط سایفر |

لذت گم بودن

1

من تهران را دوست ندارم. درست تر اینه که بگم زندگی توی تهران رو دوست ندارم. اصولا از زندگی ای که بخواد در 3 ساعت از روزم رو فقط در خیابونها بگیره اون هم فقط برای رسیدن به مقصدم خوشم نمیاد. فکر می کنم درآمد یک میلیونی در ماه معادل درآمد نصف اونه توی یک شهر دیگه. شلوغی تهران غیر قابل درکه برام. راه رفتن توی خیابوناش حتی برام استرس آوره. دیدن واگن مترویی که با اینکه هر 4 دقیقه یک بار از جلوم رد میشه ولی در هر دفعه مسافرها مثل کنسرو توش فشرده شدن تعجبم رو بر می انگیزه. شهر تهران رو بلد نیستم ولی اگر تهران باشم امکان نداره که حداقل به 5 نفر آدرس درست رو ندم. یعنی اینکه چندین نفر از من آدرس می پرسن و منی که خودم باید برای رسیدن از چهار راه ولی عصر به تجریش آدرس بپرسم به اونها آدرس می دم. می خوام بگم که آدم سردرگم توی تهران زیاده. تقریبا توی همه تاکسیهایی که می شستم یک نفر مثل من بود که امروز صبح به تهران رسیده بود و امشب باید برمیگشت. این رو از حرفایی که توی تلفنایی که توی تاکسیای خطی می زدن میشد فهمید. مسافرهای یک روزه به تهران زیاد انجام میشه. میان که کارشون رو انجام بدن و برگردن. یک کار یک روزه. یک لذت یک روزه یک خاطره یک روزه...

آره منکرش نیستم تهران چیزهای خوب هم زیاد داره. خیلی خیلی بیشتر از اولین شهر درجه بعدش. پارک های قشنگ داره. سینمای دالبی داره. برج و ساختمون خوشگل داره. کتابفروشی های محشر داره. جشنواره فجر داره. تالار وحدت داره. بیضایی نمایش هاش رو اونجا اکران می کنه. کنسرت راک هم اونجا اجرا می شه. دانشگاه شریف و تهران و طباطبایی و علم و صنعت داره. بیمارستان تخصصی قلب داره. اگه بخوای دماغت رو عمل کنی بهتره که پیش دکترای تهرانی بری. فقط توی تهرانه که اگه خوش شانس باشی می تونی مهرجویی رو توی خیابون ببینی و امضا ازش بگیری. به قول بابام هر چیزی بهترین ( و بدترین )ش توی تهران پیدا میشه. اتفاقا تهران هوای خوبی هم داره. کافیه خونه ات اطراف سعدآباد باشه. یا یکی از جاهای قشنگ که اسمشون رو بلد نیستم. اگر آدمش باشی تهران بهترین جاست برای پیشرفت. برای تجربه. برای یادگرفتن. درصد قابل توجهی از خاطرات قشنگ من توی تهران بوده.

برآیند این خوبی ها و اون بدیها – اگه بشه اسم اینها رو خوبی و اسم اونها رو بدی گذاشت – منو به این نتیجه می رسونه که تهران رو دوست نداشته باشم.

یک بار برای یک سفر کاری به تهران رفته بودم. بعد از ظهرش خونه یکی از دوستان قدیمی دعوت شدم. اصفهانی ای که متاهل شده بود و تهران رو برای سکونت انتخاب کرده بود. یکی از اون آدمایی که آدم خوشش میاد از مصاحبتشون و حظ می بره از شعور و معلوماتشون. صحبت سر تهران بود. نظراتمون رو نسبت به تهران رد و بدل می کردیم. می گفت که تهران یه چیز دیگه هم داره و اون اینه که بهت فرصت می ده که وقتی حوصله کسی رو نداری وقتی که حوصله ات از همه سر میره وقتی که می خوای کسی کاری به کارت نداشته باشه بری توی شهر و گم بشی. اینقدر آدم ها غریبه ان که حتی اگه هوس کنی برای چندساعت خودتو به دیوونگی بزنی و توی خیابون آواز بخونی می تونی تقریبا مطمئن باشی کسی کاری به کارت نداره. آخه بیشترین دیوونه ها هم تو خیابونای تهران پیدا می شن. می تونی با کت و شلوار رسمی بشینی لب جوب و یه سیگار رو تا تهش بکشی و بدونی کسی بهت نمی گه چرا. می تونی بری و غرق بشی توی یکی از این کتابفروشیا و کتابخونه ها و برای چند ساعتی همه رو فراموش کنی.

آره کلا "گم شدن" چیزیه که تهران خیلی راحت تر از جاهای دیگه بهت می ده. توی تهران می شه کسی رو پیدا کرد که فقط چندساعت با هم باشین و بدونی که امکان برخورد دوباره با اون شخص چیزی در حد محاله. و بتونی توی اون چندساعت از هر جایی که می خوای هر چی که می خوای هر چقدر که می خوای باهاش در میون بذاری. تنهاییت از نوعی میشه که در جمع هستی و احساس تنهایی می کنی. با خیلیا حرف می زنی و باز هم تنهایی. حتی شاید بشه توی اون جمع خیلی راحت گریه کرد و نترسید از این که اشکهایی رو که داری نشون می دی قراره جایی علیه ات استفاده بشه. می دونی که اگه دل کسی به حالت بسوزه بصورت موقته و مطمئنی که قرار نیست بعد از اینکه ازش یا ازشون جداشدی دوباره حرفی درمورد اون اشکها یا دلتنگیهات بزنه. چون دیگه نمی بینیشون.

2

دیدی بعضی وقتا این آهنگا و ترانه ها و شعرای به قول من صورتی هم به آدم حال می ده؟ من که بعضی وقتا حال می کنم. بعضی وقتا از  ترانه هایی که موسوم به "دامبولی" ان بعضی وقتا از اونایی که معروف به "رپ" هستن بعضی وقتا هم از اینا که ضجه و ناله می کنن که ای معشوق چه کردی با ما و ولمون کردی و دیگه فایده نداره اگه برگردی یا اینکه برگرد من بی تو نمی تونم زندگی کنم و غیره که اینا نمی دونم به چی چی معروف یا موسومند شاید پاپ هستن شاید هم چیز دیگه نمی دونم.

سرت رو درد نیارم یکی از همین دسته آخری هستش که معشوقه اش ولش کرده و یه سبد گل شکسته براش یادگار گذاشته و بنده خدا به عشقش نرسیده و عمرش رو تلف شده می دونه و باقی ماجرا. یه مصرعش میگه که نگو خیسی چشاتو به کسی نشون نمی دی ....

این رو که می شنوم می رم توی فکر. با خودم می گم که چرا آدم باید خیسی چشاشو به کسی نشون بده؟ شاید نمی خواد نشون بده ولی بقیه میبینن دیگه. اگر کسی دور و برش نباشه چی؟ خوب کسی نمی بینه دیگه. نکنه از عمد میره جایی که کسی دور و برش باشه و بعد خیسی چشماشو بهشون نشون می ده و می گه ببینین چشام خیسه به حال من تاسف بخورین. بعد ذهنم می ره سراغ اون پستی که نوشتم و توش به این نتیجه رسیدم که آدما به این قضیه نیاز دارن که اندوه هاشون رو و شرایط سختشون رو با جامعه ای که درونش هستن در میون بذارن تا اینطوری کسب امتیاز کنن. یاد اون نوشته دکتر می افتم که راننده تاکسی عکس برادر جوون تازه فوت شده اش رو می ذاره روی شیشه ماشینش ( آدرسش رو یادم نیست و الا لینک می دادم ) و احتمالا لباس سیاهش رو تا 6 ماه از تنش بیرون نمیاره. یاد درد دل های ننه بزرگم می افتم که هزار دفه برام تعریف کرده که جوونیاش رو همه اش راه زندان رفته و اومده که شوهرش رو توی زندان قزل قلعه ( غزل قلعه/؟ ) ( جرمش سیاسی بوده ها! فکر بد نکنین یه وقت! ) ببینه و حتی با اتوبوس هم نمی رفته که پولش رو پس انداز کنه و ... و هر دفه که می گه چشماش سرخ می شه و گریه می کنه.

آره ... خیسی چشمامونو نشون می دیم. بعضیا کمتر بعضیا بیشتر. بعضیا از عمد بهضیا سهوا. این بده یا خوب ؟ نمی دونم. خودم دوست ندارم احدی چشمای خیسم رو ببینه.

3

می دونی بعضی وبلاگا باید گم و گور باشن. نه این که گم واقعی. نسبتا گم. اگه وبلاگ نویس ها می خواستن گم باشن که توی کاغذ می نوشتن نه توی اینترنت. مطلبشون رو public نمی کردن. Public یعنی عمومی. همگانی. اگه کسی می خواست حرفشو کسی نشنوه و فقط می خواست که یادش بمونه که وبلاگ نمی نوشت. اگه توی کاغذ بنویسی نهایتا مامانت یا خواهر فضولت می ان سراغش ولی با نوشتن توی وبلاگ پتانسیل دیدن و شنیدن حرفات رو به همه جهان میدی. نتیجه اینکه می نویسی تا دیده بشی. می نویسی خونده بشی. می نویسی که فهمیده بشی. اما.... اما اگه یه وقتی چشمات خیس باشه و نخوای کسی چشمای خیست رو ببینه چی؟ نباید توی وبلاگت بنویسی مگر اینکه وبلاگ گمی داشته باشی. مگر اینکه آدرسش رو به کسانی نداده باشی که ممکنه فردا ببینیشون. در این موارد باید وبلاگت مثل شهرستانی ای باشه که یه روزه می ره تهران. خیلیا می بیننش ولی می دونی که برای هیچ کدومشون اهمیت نداری. حداقل اونقدر اهمیت نداری که بخوان به روت بیارن. مگر اینکه بخوای گدایی کنی. گاهی وقتا گدایی هم لازمه ولی بدجوری آدم رو خورد می کنه. برای اینکه گدایی نکنی می خوای که گم باشی.

به این نتیجه رسیدم اگه آدم بخواد وبلاگ راحتی داشته باشه باید کسانی وبلاگش رو بخونن که شماره تلفنشون رو نداشته باشه.

 

نکته انحرافی: یک حالت دیگه اش هم اینه که برات مهم نباشه که کی وبلاگت رو می خونه. نه؟

جمعه سیزدهم آذر 1388 توسط سایفر |

احترام لعنتی

 

 

حرمت- حریم- حرم- احرام- محروم-محترم- احترام-.... دقت کرده بودید که این کلمه ها با هم هم خانواده هستند و به اصطلاح هم ریشه هستند؟ همگی در "دوری و دور بودن" مشترکند. اگر کسی از کسی یا کسی از چیزی یا چیزی از کسی یا چیزی از چیزی دور باشد ( جهانبینی ) یا باید دور بماند ( ایدئولوژیک ) برایش یکی از این لغات یا از هم خانواده هایش را به کار می برند و می بریم.

"دور بودن" ساده است می شود" نزدیک نبودن". یعنی "فاصله داشتن" و در معنای ایدئولوژیکش یعنی" دور ماندن به حکم" یعنی" فاصله دار بودن به حکم". حاکم هم یا شارع است یا عرف است یا .... احترام و حرمت نهادن بر چیزی یا بر کسی یک موضوع اخلاقی است. و کسی که حرمت ها را نگاه دارد یکی از جنبه های اخلاق را رعایت کرده است. با حفظ سمت احترام یک جوری معنای طلب را هم در خود دارد. اینطور که وقتی برای کسی احترام قائلم که در عین حالیکه به او نزدیک نیستم و یا نباید نزدیک باشم، می خواهم به او نزدیک بشوم و دست یافتن به او را طلب می کنم. اگر نه اینطور بود که احترام نمی شد می شد نفرت، می شد بیگانگی و امثالهم.

خوب یک اصل ساده برای من وجود دارد و آن اینست که هر چیزی که می گویند به آن نزدیک نشو و دلیلی برای آن نمی آورند که قانعم کند می فهمم ریگی به کفشش هست. پس سمج تر می شوم که به آن نزدیک شوم. و شهوت دست یابی به آن از سرم نمی افتد تا به آن نزدیک نشوم. یا اینکه حس نکنم که به آن نزدیک هستم.

چرا حرمت ها را رعایت می کنیم؟ چرا برای چیزها یا افرادی احترام قائلیم؟ آیا به حکم اخلاق اینگونه رفتار می کنیم؟ کتاب اخلاق به خودی خود صلاحیتی برای مرجع بودن برای رفتارهای انسانی ندارد.

احترام و ترس

به نظر من مرجع روانی احترام ترس است. از اولین احترام هایی که تجربه کرده ایم یاد کنیم. پدر و مادر، پدر بزرگ یا مادر بزرگ، برادر و یا خواهر بزرگتر. در این میان جنس نر معمولا احترام بیشتری را طلب می کند. به پدر معمولا بیشتر باید احترام گذاشت. در ظاهر دلایلی هست و یکی از آنها اینکه رییس خانواده است و باید احترامش بیشتر حفظ شود یا اینکه چون از مادر هم بزرگتر است و مادر هم به او احترام می گذارد پس اولی تر اینست که به او باید احترام گذاشت. در حالیکه در واقع پدر بزرگترین نر خانواده است. یعنی قدرتمند ترین موجود خانواده. سیلی هایش احتمالا مرا نابود خواهد کرد. پس اول از همه باید به او احترام گذاشت. باید از او دوری جست. همین قیاس را برای برادر بزرگتر، خواهر بزرگتر و پدر بزرگ و ... می توان کرد. خواهر اگر کمی بزرگتر باشد می توانم از پسش بر بیایم. پس احترامش همیشه در سایه ای از شک است. از استثنائات می گذریم. در خانواده هایی مادر رییس است. یا اینکه کلاه پدر پشمی ندارد یا اینکه پدر مهربانتر است یا ... .

با این تفاسیر احترام پدر در یک خانواده سنتی برای من کودک اینطور معنی پیدا می کند که : به او از این حد نزدیک تر نشو. سرت را پایین بگیر. پایت را در مقابلش دراز نکن به خط قرمز هایی که تعیین می کند وفادار باش آغوشش را بسیار غنیمت بشمار و بازی کردن با او را از روزهای تکرار ناشدنی بدان پدر خیلی بزرگتر از توست او چیزهایی می داند که تو نمی دانی کارهایی می کند که تو نمی توانی او می تواند تو را سوسک کند. پس احترامش را داشته باش. در عین حال من کودک می خواهد که راز پدر را قطعه به قطعه و جزء به جزء کشف کند و بر ملا سازد.

همین روابط را می توان به جامعه بعدی من کودک تعمیم داد: معلم از تو بزرگتر است. او چیزهایی می داند که تو نمی دانی. او می تواند جلو همکلاسیها/رغبایت آبرویت را ببرد. او می تواند تو را بدست ناظم بسپرد و ناظم می تواند تو را سوسک کند. پس احترام معلم هم واجب است. حتی در بعضی موارد احترام معلم واجبتر هم هست. چون که من کودک تا بحال چند باری با پدر کشتی هم گرفته است اما معلم را که حتی لمس هم نکرده ام. پس شاید خطر معلم بیشتر از پدر باشد.

وقتی کودک بزرگتر می شود و پدر پیر می شود و دیگر فرزند می داند که زورش به زور پدرش می چربد دیگر خط قرمز ها متعادل تر می شود اما هیچگاه حذف نمی شود. چیزی که فرزند هیچ گاه به پای پدرش نخواهد رسید سن است. پدر هر چه باشد سن بیشتری دارد و لاجرم تجربه بیشتر. پس هنوز ممکن است راه هایی بداند که فرزند نداند و آن راههایی باشد که فرزند سوسک شود. مثلا اگر فرزند مطمئن باشد که همه رازهای پدرش را کشف کرده است باز هم معمولا این ریسک را نمی کند که همه خطوط قرمز را بشکند چون ممکن است پدر او را مقابل همه روابط دیگرش با بقیه خانواده و فامیل قرار دهد و در نهایت به ضررش تمام شود. البته می دانم این تنها دلیلهای نگه داشتن حرمت ها نیست. ممکن است نگه داشتن حرمت ها جنبه آموزشی داشته باشد و بخواهد به بقیه بفهماند که اینگونه حرمت مرا نگه دارید. یا چندین دلیل دیگر. اما کلیت موضوع حرمت نهادن به نظر من از چنین ابشخوی سیراب می شود.

احترام و تقدس

قویترین و پررنگ ترین خطوط قرمز را چیزهایی برای ما مشخص می کنند که رنگ و بوی تقدس دارند. حرمت هایی که اگر شکسته شوند دیگر حسابت با کرام الکاتبین است. کارت از سوسک شدن گذشته گرز گران است و آهن مذاب و آتشی جاویدان. پس آنکه اعتقادش بیشتر است حرمت ها را بیشتر نگه می دارد. حتی اگر اعتقادش سست باشد بسته به گذشته ای که داشته است نمی تواند از برخی دست بکشد. جوان مشهدی اگر از پای بساط عرق خوری هم برخاسته باشد اگر از جایی رد شود که گنبد حرم را ببیند سرش را به نشانه تعظیم فرود می آورد. دختر برای اینکه برادرش وقتی با دوست پسرش دست در دست در خیابان راه می روند او را نبیند اذ جعلنا بین ایدیهم سدا می خواند و با اخلاص به دور خودش و دوست پسرش فوت می کند و دیگری هر چند شاید بتواند از دانسته های فمینیستی و لیبرالیستی و اگزیستانسیالیستی و لائیستی و ...کتابهایی نوشت که پدر و پدرجدش هم به چشمشان نخورده است تا دو روز بعد از پریودش حتی به جلد مفاتیح الجنان دست نمی زند.(مراجعه شود به لینک نکته انحرافی ۳) این ها حرمت هایی هستند که نگه می داریم. اینها جایهایی هستند که نمی توان به سادگی واردشان شد. نمی شود لمسشان کرد.

به نظر من علت وجودی ضریح هایی که در هر امامزاده ای دیده می شود همین است. اگر امامزاده ای باشد و بتوان راحت دست به قبرش ( جایی که بی واسطه با بدنش در ارتباط است ) زد که دیگر نشد امامزاده ! می شود فلانی زاده! بهمانی زاده که همین شب جمعه ای در قبرستان از روی قبرش هم رد شدیم! باید از تقدس فاصله داشت تا تقدس بماند. باید از دقدس فاصله گرفت. باید احترام تقدس ها را نگاه داشت. و الا وقتی که رازهایش بر ملا شد حتی همین حس که من بی واسطه با او در تماس فیزیکی هستم دیگر قدرت سوسک کردنش را از او گرفته است.

می خواهم بگویم که به همین دلیل است که هر چه متکلمین می گوین که خدا در همه جا هست و در هیچ جا نیست باز هم خدا را در آسمان ها می جوییم. وقتی می خواهیم دعا کنیم دستمان را به بالا می بریم. اصلا خدایی که دم دستمان باشد که فایده ندارد. خدا باید دور باشد ولی به همه چیز احاطه داشته باشد. اصلا طبقه هفتم آسمان است. شما نهایتا با هواپیماهایتان به آسمان اول می روید. کو تا آسمان هفتم؟

مثال در مورد تقدس و احترام زیاد است. اصلا هر جایی که تقدس می آید حرمت ها اولین چیزی هستند که بوجود می آیند. و اینها هم باز به نظرمن از همان ترس از سوسک شدن و مانند آن است. دوست داشتم گذری هم به تعالیم مسیحیت بزنم و رابطه آن پدر را با این پدر مقایسه کنم. این مقایسه کسی را می خواهد که به کلمات سوار باشد. نتوانستم.

احترام و قابلیت

وقتی جامعه مورد مطالعه عوض شود و روابط تغییر کند نحوه برخورد با حرمت ها هم عوض می شود. در یک جامعه تجاری، شرکت ها به شرکتی احترام بیشتری می گذارند که بزرگتر و قویتر باشد. بازاری ای که سرمایه بیشتری داشته باشد مورد احترام بقیه تجار است. مهندس ها پیش مهندسی که سابقه بیشتری داشته باشد تعظیم می کنند و احتمالا دکتر ها هم همینطور باشند. تجربه بیشتر و علم بیشتر و سواد بیشتر و خلاصه توانایی بیشتر احترام می آورد. بعضی موارد این چیزها جواب نمی دهد چون متاسفانه یا خوشبختانه زور بیشتر هم احترام می آورد. پول بیشتر هم احترام می آورد.

 

 

در کل ترس دارد نزدیک شدن به چیزهایی که نباید نزدیک آن شد. به شکلات بالای کابینت که مادر قایم کرده است نباید دست زد. اگر دست زدی حرمتی را شکسته ای. عذاب وجدانت اگر بگذارد، مادر هم نفهمد، اگر بر ترسیکه داشتی غلبه کردی آنگاه می فهمی که همچین شکلات های خوشمزه ای هم نبوده است و شاید هم بوده است. اصلا مزه شکلاتها مهم نیست. مهم اینست که چطور صندلی را زیر پایت گذاشته ای و روی سینک رفته ای و چگونه تعادلت را حفظ کرده ای تا جعبه را از روی کابینت برداری. ولی لذتی را کسب کرده ای که درونت می جوشد و تو را به زیرپا گذاشتن خط قرمز بعدی سوق می دهد.

 

نکته انحرافی 1: بعضی وقتها هم واقعا سوسک می شوی. آن وقت می فهمی که نباید این حرمت را می شکستی. خوب خربزه خورده ای نوش جانت. پنی سیلین هم نوش جانت.

نکته انحرافی 2: اصولا معده من نسبت به خربزه هیچ گونه محدودیتی از خودش نشون نمی ده. خربزه دوست دارم. این رو جدی گفتم. تازه به پنی سیلین هم حساسیت ندارم. دردم هم نمی آید.

نکته انحرافی 3: در عالم وبلاگ نویسی هم حرمت هایی هستند که نباید شکسته شوند. نه به حکم تقدس که به حکم قابلیت. وقتی می بینی طرف طوری می نویسد که همینطور که می خوانی از فرط درک زیبایی و حس عدم توانایی خلق چنین زیبایی ای احساس می کنی داری سوسک می شوی چون که نویسنده اش بر مرکبی سوار است که به گرد پایش هم نمی شود رسید. حتی رسیدن به او را هم در سر نمی پرورانی. فقط دوست داری بفهمی که چجوری می شود که اینجوری می شود که یک نفر از همینهایی که کنار دست خودت حسش می کردی همزمان در عالمی سیر می کند هزار فرسخ از تو جلوتر است. چه کرده که همچین قابلیتی پیدا کرده؟ اکتساب بوده یا جوشش؟ کجا می شود کسب کرد یا چطور می شود جوشاند؟ وقتی این را حس کردی دیگر در انتخاب کلماتت برای کامنت گذاشتن خیلی دقت می کنی و بعد کامنت می گذاری. می بینی باز هم نمی شود. انگار که خودت را لوث کرده باشی. بعد می بینی اگر کامنت ندهی بهتر است. حداقل سفره نیانداخته یک عیب دارد و سفره انداخته هزار عیب. از وقتی با صدف آشنا شده ام این حس بهم دست داده است.

نکته انحرافی 4: اگر کسی از نکته انحرافی 3 برداشت نادرستی انجام بدهد فحشش می دهم. فحش بد.

نکته انحرافی 5: طبق معمول خوشحال می شوم اگر کسی به دسته ها یا علت های دیگری که به احترام می انجامد اشاره کند.

نکته انحرافی ۶: چند وقته که شعارم رو آخر پستهام نمیگذارم. دفاعی ندارم یادم رفته بود.

خوش و خرم و سرگردون باشید عزیزان

 

نکته انحرافی 7: الان یادم اومد که وقتی یک دختر و پسری با هم آشنا می شن تا وقتی که دیگه خیلی با هم آشنا می شن (!!) در طول این مدت میشه مراحل رد کردن این حرمت ها رو یافت: اولش ضمایر مورد خطابشون جمعه: حاتون خوبه؟ پدرتون بهتر شدن؟ بعدش مفرد میشه. بعدش مثلا موقع سلام یا خداحافظی به هم دست میدن بعدش دست هم رو میگیرن بعدش .... اگه اولش اون یکی به این یکی بگه بالای چشت ابروست بهش بی احترامی کرده ولی به مرور اگه بهش فحش هم بده چون به حساب شوخی میاد بی احترامی نیست. بی حرمتی نیست. همه اش به فاصله روانی ایه که اینها از هم دارن.

 

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط سایفر |

بد سلیقه – خوش سلیقه

 

 

ریاضیات در بطن زندگی ما جریان دارد. بارها شنیده ایم که قوانین عالم همه بر پایه ریاضیات است. گردش کرات، نیروی جاذبه، شکست نور در عوض شدن محیط، گردش چرخ اتوموبیل، افتادن گلدان، به طور خلاصه و ساده فیزیک مکانیک بر پایه قوانین و فرمولهای کشف شده ریاضی می گردد. فیزیک کوانتوم هم یه چیزی شبیه همینها فقط کمی سخت تر برای مثال زدن. ریاضیات حتی در قلمرویی فرمان می راند که خدا هم کاری به کارش ندارد. چه خدا بخواهد و چه نخواهد دو بعلاوه دو چهار می شود. ریاضیات حیطه ایست که انشا الله بردار نیست.

ریاضیات مبنای محاسبات است. اصلا محاسبه یعنی همون ریاضیات. اما منظور من از محاسبه در اینجا مقایسه است. چرا که برای مقایسه بین دو چیز ما از محاسبات و در نتیجه از ریاضیات کمک می گیریم. کمتر و بیشتر، بالاتر و پایینتر در واقع تعابیر ریاضی هستند که ما بز آنها برای بیان تفاوتهای دو چیز استفاده می کنیم. ( نظر مرحوم مطهری و فلاسفه قدیم در این مورد عکس است. آنها این تعابیر را در اصل فلسفی می دانستند به عبارت دیگر فلسفه را اولی بر ریاضیات می دیدند. البته تا جاییکه سواد من جواب می دهد ). و همینطور است کلماتی مانند شدید تر و کند تر، شدید تر و ملایم تر، کهنه و نو، کج و راست، سرد و داغ و .... ما اغلب برای مقایسه دو چیز از همین کلمات استفاده می کنیم. هر کس هم قبول نداشته باشد می تواند ادعایمان را اندازه بگیرد و صحت و سقمش را بسنجد. مشکلی هم نیست.

روشهای ارزیابی هم بر مبنای ریاضیات ساخته و طراحی شده اند. آنها که آشنایند ماتریس گولی، روش کاست بنفیت و روش تحلیل سلسله مراتبی روشهایی هستند که انسان را برای انتخاب میان یک از چند مسیر راهنمایی می کنند و همگی بر اساس فرمولهای منطق ریاضیات بنا شده اند. شاید بتوان این جمله را نتیجه گیری کرد که منطق انسان برای انتخاب نیز کاملا مبتنی بر ریاضیات است. – البته این عبارتی است که برادران واچوفسکی در ماتریکس می گویند و من قبولش دارم – فرآیندش هم زیاد پیچیده نیست. تشکیل شده است از یک سری معیار معین و شاخص تعریف شده و وزن و امتیازی که هر گزینه از این معیارها می آورد و گزینه برتر به عنوان راه برتر پیشنهاد می شود و منتخب می گردد.

ما با ریاضیات آب می خوریم. با ریاضیات گرم و سرد می شویم. با ریاضیات می خندیم و گریه می کنیم. با ریاضیات موشک به هوا می فرستیم و روی کره ماه قدم می زنیم. دنیای کامپیوتر هم با تمام عظمتش با 1و 0 و بعلاوه و تفریق ساخته شده است. حتی امروزه فکر کردن به اینها منجر به حیرت می شود ولی چیزی نیست که از کنترل و حوزه دانایی بشر خارج باشد. همه چیزش را می دانیم. مشکلی هم نیست. انسان دارد کار خودش را می کند. به قول و خیال خودش دارد گره از زلف یار باز می کند.

مشکل از اینجا شروع می شود که ما هنوز نمی دانیم. مشکل – شاید مشکل من- اینست که نمی دانیم چطور کیفیات را به ریاضی بنویسیم. البته سعی کردیم بعضی جاها نزدیک هم شدیم ولی هنوز نرسیدیم. هنوز نمی دانیم که طعم سیب را چطور می شود تعریف کرد. زیبایی سانتافه را چطور می شود نوشت. مشکاتیان را چطور می شود ثبت کرد. عشق را چگونه می شود سنجید. آیا باید سنجید؟ آیا باید مقایسه کرد این چیزها را؟ خیلی راحت می گویم که بله. آدمیزاد کرمش به چیزی بیفتد ول کنش نیست. کرم بشر تشنه، دانستن است. اینها همه حرفهای تکراری است. حرف – سوال - جدیدم این است که آیا "سرزمینی برای پیرمردها نیست" زیباتر است یا " خون به پا می شود " ؟ آیا " به همین سادگی " زیباتر است یا " درباره الی"؟ آیا " کیت وینسلت" زیباتراست یا "آنجلینا جولی"؟ یا حتی "قورمه سبزی" خوشمزه تر است یا "فسنجون" ؟ و چرا؟ و سوال اصلیتر این پست اینکه آیا می توان گفت که" به همین سادگی" زیباتر است از "درباره الی"؟ و چگونه؟ آیا تمام اینها با مطرح کردن "سلیقه" حل می شود؟ اینکه بگوییم سلیقه من می پسندد و سلیقه تو نمی پسندد سوال حل شده است؟ آیا مردی را به خاطر پوشیدن شلوار چین دار می توان مسخره کرد؟ آیا می توان کسی را به این خاطر که جومونگ می بیند بدسلیقه دانست؟ آیا به کسی که با این کاشی های چاپی دیوار نشیمنش را از عکس زنی در حال نواختن چنگ تزئین (؟) کند می توان خرده گرفت که تو بدسلیقه ای؟

یک جواب شیکی که می شود به این سوال داد "مد" است : بله آقا یه زمانی ماشینهای گنده مد شده بود. شورلت و کادیلاک هر کسی می دید انگشت به دهن می موند. یه زمانی هم شلوارای ساسون دار مد بود. هر کی ساسونش بیشتر بود و دمپاش گشاد تر بود باکلاس تر به حساب میومد. الان هم جومونگ مده. هر کس جومونگ نبینه از قافله عقبه. رنگ سال هم که چند سال پیش صورتی بود بعد نمی دونم قهوه ای شد چند وقتیه که سبز مده بگیر این دستبند سبز رو ....

حتی میشه با نظریات جدید علمی این قضیه رو مطرح کرد: بله عزیزم روان ناخودآگاه جمعی وقتی به سوی چیزی رغبت می کنه افراد بشری شاید بدون اینکه بدونه اون چیز رو زیبا می بینه. اون رو جذاب می بینه. ببینید در زمان قاجار زنهای چاق و ابرو پیوندی جذاب بودن. دامنها چین دار و بلند بوده. ولی الان دامنها آب رفته اصلا دیگه دامن مد نیست شلوار مده. دختر شلوار پوش جذاب تر به نظر میاد. ( مثلا ). می دونی که این نظریه روان ناخودآگاه جمعی که در اصل یک نظریه روانشناسیه ولی سازگاری عجیب و غریبی با نگرش هولوگرافیک داره. در واقع فیزیک و روانشناسی دست به دست هم می دن تا جواب این سوال رو بدن. در جامعه امروز عده ای هستن که ظرافت طراحی لامپهای عقب سوناتا میگیرتشون بعضیا هم از شکوه کمری نمی تونن چشم بپوشن. در عین حال زانتیا ماشینیه که با اینکه خیلی شبیه موش می مونه و خیلی زشته خیلی طرفدار داره. در کل بحث سلیقه چیزی نیست که فردی باشه. جمعیه. در واقع این تو نیستی که موی بلوند رو انتخاب می کنی بلکه روان جمعی که تو عضوشونی و از اونها تاثیر می پذیری با مکانیسمی هولوگرافیکانه (!) تو رو مجبور می کنه که بلوند رو انتخاب کنی.

این شیوه برخورد با سوال متن حتی برای سلایق خاص هم جوابگوست : ببین اینکه چرا مثلا افراد کمی هستند که از تلویزیون بیزارن یا از نفس عمیق شهبازی مست میشن یا با دوتار حاج قربان به خلسه می رن و خلاصه چیزهایی رو می پسندن که معمول نیست و همه کس نمی پسنده دو حالت دارن یا جو گیرن یا اینکه روان ناخودآگاه جمعیشون با جمع بقیه یکی نیست و از جای دیگه ای سرمشق می گیرن. اینا به خودشون می گن خواص می گن روشنفکر خوب جمع روشنفکرا و خواص روشون تاثیر می ذاره نه عوام.

اما این جواب برای من قانع کننده نیست. دوست دارم جور دیگه ای با قضیه برخورد کنم. نه اینکه سلیقه ام این جواب رو نپسنده. فکر می کنم جواب بهتری برایش داشته باشم.

 

سلیقه و تکامل

کم و بیش با نظریه تکامل آشنایی داریم. می دانیم که تکامل هنوز هم ادامه دارد و در طولانی مدت بشر مثل هر حیوان دیگری به گونه ای کامل تر و پایدار تر تبدیل می شود. وظیفه و تولیت این تکامل هم به عهده خود طبیعت است و با ابزار ژن. ژن هایی که درون تک تک موجودات زنده است و نسلی به نسل دیگر منتقل می شود. نحوه انتخاب طبیعی هم مکانیسم آزمون و خطا دارد. رفتار شب پره ای را یادتان هست؟ طبیعت تصمیم می گیرد که کدام ژن با تغییراتی که کرده است حیوان پایدار تری را بوجود می آورد. این تغییرات هم در همه جا و همه چیز انسان به چشم می خورد. از رنگ پوست و چشم و میزان قد و حجم جمجمه و تراکم استخوان بگیر تا احتمال سکته مغزی یا آستانه ابراز خشونت یا حتی درک از دین و میزان اعتقاد به باورهای دینی. خوب سلیقه هم نوعی از رفتار است. دقیقتر بگویم سلیقه برند هر شخص در انتخاب میان دو یا چند چیز نسبتا مترادف است.

بیایید از طرف دیگر معادله را حل کنیم. اینجور سوالم را بپرسم که آیا افراد دارای سلایق متفاوت انحاء مختلفی برای زندگی دارند؟ خوب بله البته. زندگی کسی که سلیقه اش واقعا اخراجی های 2 را به عنوان فیلم – یک اثر هنری -بپسندد متفاوت است با کسی که آن را نپسندد. کسی که زندگی در منزل ویلایی را دوست داشته باشد با کسی که پنت هاوس یک برج را برای مسکن انتخاب کند – با فرض عدم محدودیت مالی – زندگی متفاوتی را طی می کند. حتی دریافتهای بدن از کسی که قورمه سبزی را به فسنجون ترجیح دهد متفاوت خواهد بود با کسی که خلاف این سلیقه را داشته باشد. دقت کنیک که فرض در این سوالها این است که برای این انتخاب ها دلایل منطقی وجود نداشته باشد. نتیجه اینکه سلایق مختلف انسانهای گوناگونی را بوجود خواهد آورد و انسانهای گوناگون فرزندان گوناگونی را به دنیا می آورند. در نهایت شاید اغراق آمیز به نظر بیاید ولی ممکن است طبیعت به این نتیجه برسد که افرادی که قورمه سبزی را بیشتر دوست دارند از لحاظ گونه ای، گونه مقاومتری را تحویل می دهند بنابراین سلیقه به عنوان یک ابزار کارش را به درستی انجام داده است. بشر پایدار، گونه مقاوم، و سیستم پیروز تر خواهد بود. ژن هایی که باعث می شوند انسانها قورمه سبزی را به فسنجون ترجیح بدن گسترش پیدا می کنن و فسنجون پسندها رفته رفته از دور خارج می شن.

 

سلیقه برتر

مد را می توان اینگونه تعریف کرد: گونه ای از سلیقه که عده زیادی از آن خوششان آمده و آن را برای خود انتخاب کرده اند. "مد" درون خودش" تعداد زیاد " را هم دارد. معمولا در مورد لباس و رنگ به کار می رود ولی می توان از آن در بقیه مواردی که به انتخاب های موازی مربوط می شود تیز بکار برد. بدون نگرانی از اغراق "پیروی از مد" را معادل "جوگیری" می دانم. کسی که از مد پیروی می کند معادل است با اینکه سلیقه اش را از دیگری می طلبد. همان حرکت گوسفندی خودمان. پیروی از رییس گوسفندها. اگر تصمیمش عوض شد خوب تصمیم ما هم عوض می شود. کسی هم یقه مان را نمی گیرد. همه همین کار را می کنند. پس مشکلی ندارد. در این میان همیشه گله گوسفندها نخاله هایی هم دارد. معادل این نخاله ها در جوامع انسانی میشود دسته هایی خاص که از عامه پیروی نمی کنند. می شود هنرمند. می شود شاعر. می شود روشنفکر. می شود درد کشیده. سلایق اینها هم متفاوت است. در انتخابهای موازی – نه به این دلیل که با عوام متفاوت باشد – انتخاب دیگری را بر می گزیند. اسم اینها را می گذاریم خواص. خواص سلیقه متفاوتی دارد. چیز دیگری را می پسندد. به مصداق تعریف سلیقه او هم دلیلی برای انتخابش نمی بیند. تعریف دیگری از صورتی دارد. زیبایی را طور دیگری می بیند. لذت را جور دیگری تعریف می کند و آرمانها و ارزشهای دیگری بر او مترتب است. اصلا چیز دیگری می فهمد. خوب یا بدش را کار ندارم. قضاوت ارزشی نمی کنم. فقط متفاوت است.

خوب نیاز به یادآوری نیست که خواص از لحاظ تعداد کم هستند. تاریخ هم این نکته را ثابت کرده است. همیشه کم بوده اند. اگر این عبارت را با مدخل تکوینی مان جمع ببندیم می شود نتیجه گرفت که طبیعت در طولانی مدت اجازه تولید مثل به خواص نمی دهد. خواص فرزندان ناخوانده طبیعت هستند. ماتریکس گریزند. بنابراین باید از دور حذف شوند. چون به پایداری بشر، قوت گونه و پیروزی سیستم کمکی نمی کنند که هیچ آن را ضربه پذیر تر و ناپایدارتر می کنند. خواص مثل معلولینند. معلولین بالفطره که همگی نتایج انتخاب های ژنهای خودخواه هستند. ژنهایی که در انتخاب خود دچار اشتباه (؟) شده اند. ژن اشتباه هم محکوم به نابودیست. خواص هم محکوم به نابودیست. حداقل یک نیرویی تعدادش را کم نگه می دارد. زیاد شدنش به نابودی سیستم می انجامد.

برگردیم به بحث خودمان. سلیقه محصول آزمون و خطای ژنهای انسان هستند. گرایش زیادی به ساختن ساختارهایی نظیر مد دارند و در نهایت نخاله هایشان را از دور خارج می کنند. حال آیا می شود گفت که سلیقه برتر داریم؟ یعنی اینکه آیا می شود در مورد سلیقه بحث ارزشی کرد؟ می شود گفت که سلیقه الف از سلیقه ب بهتر است؟ برای هر بحث ارزشی نیاز به یک مرجع است. باید اول این را پرسید که مرجع این سوال کجاست؟ مرجع بقای سیستم است؟ مرجع لذت است؟ مرجع خواص است؟ برای سایفر مرجع مشخص است. اما برای دیگر کسی باید مشخص کرد که نسبت به چه امری ارزش را می سنجد. اصالتش کدام است؟ اگر مرجع مشخص باشد می توان گفت که بله سلیقه الف بهتر است از سلیقه ب. اما اگر مرجع مشخص نباشد بحث کردن در مورد اینکه شلوار ساسون دار پوشیدن زشت است یا بدسلیقگیست کاملا بی فایده است. خودتان را اذیت نکنید. شما مختارید که صورتی باشید ولی نمی توانید کسی را ترغیب به صورتی بودن بکنید مگر اینکه در مورد مرجع به تفاهم برسید.

 

Perfume

فیلم عطر را دیده اید؟ اگر ندیده اید خلاصه اش این است که یک بنده خدایی می رود برای رسیدن به یک عطر ناب ده دختر را می کشد و عصاره بدن آنها را جمع می کند و ترکیب می کند و به مایعی می رسد که بویش هر کسی را دیوانه می کند. دیوانه نه از این دیوانه هایی که می گوییم ها! یک دیوانه و شیدای واقعی. استشمام این عطر باعث می شود که عاشق دختر کناریت بشوی و بدون ترس از چیزی همانجا در خیابان به وصالش برسی. کاری به تحلیل آثار زیبایی شناختی فیلم ندارم ولی قسمت آخر فیلم را خیلی دوست داشتم که وقتی حجم زیادی از این عطر را عده ای استنشاق کردند دیگر کار از معاشقه هم گذشت! دیدند هیچ جوری نمی توانند حسشان را ارضاء کنند منبع عطر را خوردند!

دیدن این فیلم یک چیز درونی را در من زنده کرد. یادم آمد که از درون اعتقاد داشتم به اینکه کیفیات برای خود نهایت دارند. و اصلا همین باعث شده بود که به اصالت ها فکر کنم و مقصد و ماوای امور بشری را بجویم. از همین مطلب استفاده می کنم و بدون هیچ پشتوانه علمی می گویم که در نظر من هر کیفیتی که با سلیقه سر و کار دارد یک نهایت دارد. مثلا یک دختر زیبا در نهایت وجود خواهد داشت که همگان را مفتون خود خواهد کرد. یک طعم خوشمزه وجود دارد که نمی توان دست از خوردنش کشید. یک مدل لباس وجود دارد که بر تن هر کسی برازنده خواهد بود. ...... و این همه سلایق مختلف در حال جستجو برای پیدا کردن آن هستند.

 

نکته انحرافی 1: می خواستم در این موضوع رجعت دوباره ای با قصه دوست داشتنی آفرینش بکنم. شیطان سلیقه آدم را تغییر داد. آدم سیب را خورد. در ضمن اینجا می توانید برداشت جالبی از این داستان همیشه زیبا ببینید. ربطی هم به این موضوع ندارد.

نکته انحرافی 2: این پست خیلی غیر علمی است. سوادم در زمینه تکامل و زیست شناسی مربوطش محدود می شود به یک دو کتابی که خواندم. خوب چیه؟ منم جوگیر شدم از خودم فرضیه در کردم! کلا این پست را در حد یک فرضیه خیلی خام قبول کنید. البته خوشحال می شوم کسی اشتباهات علمی ام را گوشزد کند.

نکته انحرافی 3: فکر می کنم حالا راحت تر می تونم بگم که چرا آنجلینای عزیزم زیباتر است از کیت وینسلت !

نکته انحرافی 4: می خواستم اینجا یک چیزی بگویم ترسیدم مصداق پاچه خواری به حساب بیاید. می روم سر جایش می گویم.

نکته انحرافی 5: روشن فکر عزیز تو نتیجه اشتباه طبیعت هستی. منتظر نباش که روزی عوام درکت کنند و تو را بالای سرشان ببرند. محکوم به نابودی هستی و ژنهای تو که روشنفکری را در تو بوجود آورده اند از کار خود پشیمان هستند. وجود تو به طبیعت یک راه دیگر "آدم نساختن" را یاد داده است.

نکته انحرافی 6: یک روش برخورد دیگر هم با قضیه سلیقه روش تاریخی است. اینکه تاریخ انسان را دسته بندی کنیم و انسان کلاسیک و رنسانس و گوتیک و اینها را با هم مقایسه کنی و سلایقشان را با هم مقایسه کنی و از آن نتیجه بگیری که انسان مدرن و پسا مدرن چگونه و چرا این چیزها را می پسندد.

نکته انحرافی 8: در یک دسته بندی غامضانه می توان سلیقه را از حیطه ریاضیات خارج دانست. سلیقه جاییست که معیار و شاخصی برای انتخاب وجود نداشته باشد.

نکته انحرافی 9: شنیدم جومونگ تموم شده است. این واقعه را به جامعه بشری تبریک می گویم.

 

 

شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط سایفر |

حرکت احمقانه

 

دستهام می لرزن. همیشه تا می خواستن کار مهمی بکنن می لرزیدن. اینقدر می لرزیدن که تموم بدنم رو می لرزوندن. انگار که گریه کنم شونه هام می لرزیدن. بعضی وقتا می تونستم کنترلشون کنم ، خودم رو نگه دارم ؛ ولی خوب بعضی وقتا هم نمی شد. مثل الان ، مثل الان که بدنم داره می لرزه. فکر می کنم صورتم هم داره می لرزه. یک ارتعاش منزجر کننده هم برای من هم برای کسی که ببینتم.

 ***

کاش اون سوء تفاهم پیش نمیومد برام. یادمه اونروز هم می لرزیدم. آره چون کار مهمی می خواستم بکنم. می لرزیدم انگارکه گریه می کردم ولی مطمئنم که صورتم آروم بود. دستاشو گرفتم تو دستم. ارتعاش تموم شد همه چیز توی عالم ساکن شد. حتی مطمئنم که برای چند لحظه زمین هم وایساد. تشنه ام بود. نگاش کردم سرش رو تکیه داده بود به دستم که روی نیمکت بود و نگام می کرد. چشماش از روی این چشمم می پرید روی اون یکی ولی من مثل زمین و خورشید و دستام ساکن شده بودم. برای چند لحظه ای که دستش توی دستم بود تنها چیزی که حرکت می کرد چشمای اون بود. حرف می زد با چشماش حرف می زد می شنیدم حرفاشو و فکر می کردم که می فهمیدم چی می گه. اینا رو هم مطمئن بودم برای همین سرم رو حرکت دادم تا نزدیکتر بشه به سرش. چشماش رو بست..... زمین بعد از اینکه ما رو نگاه کرد خندید و به چرخیدن ادامه داد.

  ***

این ارتعاش همیشه از یه جایی تو استخونام شروع میشه. فکر می کنم استخونای سینه ام. یک شوربا تو شکمم راه می اندازه ، فشار خونم رو بالا می بره بعد به مغزم می زنه. اگه تنها باشم یه مشت از خاطراتم رو میاره جلو چشام در عرض یه ثانیه بعد که به خودم میام می بینم دارم می لرزم. جز یه بار هیچ وقت تو این مواقع خودم رو تو آینه ندیدم ولی فکر می کنم این لرزش تو صورتم دیده نمی شه فقط خودم سوزشی توی دماغم حس می کنم که به ریختن اشک منجر نمی شه یه جایی گیر می کنه که باعث می شه بیشتر بلرزم. انگار که دارم گریه می کنم . ولی صورتم آرومه مطمئنم که صورتم آرومه چون اگه نبود بهم می گفت. بهم می گفت یا ازم می پرسید که چرا می لرزم ولی نپرسید. شایدم دید ولی حواسش نبود؟ نه حواسش پیش من بود داشت تو چشام نگاه می کرد...

  *** 

شنیدم مورچه ها 3 دسته هستند یا ملکه یا کارگر یا سرباز. دیدیشون؟ معلومه که دیدیشون این چه سوال احمقانه ایه؟ آره ولی منظورم اینه که دقت کردی بهشون؟ رفتی تو بحرشون؟ دیدی همچین با سرعت دنبال همدیگه راه میافتن و بار می برن و ذخیره میکنن که انگار دنیا رو برای اونا آفریدن ! اگه این کارا رو نکنن دیگه خورشید در نمی آد ! دیگه دنیا به هم می ریزه ! ولی در واقع این کارا رو می کنن که زمستون ازش بخورن و زنده بمونن و سال بعد زیاد تر بشن و دوباره دنبال همدیگه راه بیافتن و بار ببرن و ... فکر می کنی اگه یکی از اون مورچه ها رو له کنی چه میشه؟ کردی این کارو؟ من خیلیاشون رو له کردم ولی هیچ تغییری تو رفتار بقیه ندیدم. این یعنی یک مورچه اهمیتی نداره؟ میشه گفت اینو؟ به هر حال صرفه نظر از حکمش اون مورچه ها مردن و خورشید فرداش هم درومد.

  ***

گوشه چشمام می سوزه. آب تا کمرم بالا اومده. یه مشت کاغذ که هنوز سفیدن - و خوب سفید هم باقی موندن-، یه خودکار بیک آبی که تهش رو جویدم، آخی گوشی نازم. فکر کنم این 14sms آخرش رو هزار بار خوندم، یه جا سیگاری که دیگه جا نداره، یه پاکت نصفه سیگار، هنوز سیگار دارم. یادآوری این برای لحظاتی شادم می کنه. یه فندک که بیچاره رنگ و روش رفته ولی یه کمی گاز داره هنوز. همدمم بود اسباب بازیم بود.عمر این هم سر رسیده.کارش رو کرد. انصافا درست هم کرد. کارش مهم هم بود. شک ندارم که می ره تو بهشت.

  ***

یکیشون رو از تو ورقه آلومینیومی در می آرم. می خواد در بره می افته تو آب. خیال می کنه می تونه در بره. ای بدبخت مگر دود بشی بری هوا ! چاره ای نداری جز دهان و حلق و مری و معده من! و تجزیه شدن و حل شدن و روده کوچیک و جذب خون و قلب و آه از اونجا به تمام بدن من به دور ترینشون حتی به انگشت کوچیکه پاهام که مثل این روزها، یک موجود مسخره ای بیش نیست.

  ***

چند وقته که گمش کردم. اکثرا پیشش بودم. یا اون پیش من بود. داشتم باهاش درد دل می کردم. چیزایی رو که ده هزار بار براش تعریف کرده بودم دوباره داشت می شنید. اعتراضی هم نداشت. زنگ sms بلند شد. رفتم ببینم کیه – البته می دونستم کیه - جوابشو بدم. وقتی برگشتم دیگه نبود. همین جا ها بود ها ! نمی دونم کجا رفت. دوست داشتم مثل گوشیم که بعضی وقتا گم می شه، هر چیزیم که گم می شه بهش زنگ بزنم تا بفهمم کجا گذاشتمش. ولی به اون که نمی شه زنگ زد. آخه موبایل نداره بدبخت! فراریه. بین خودمون بمونه ولی طلبکارا حکم جلبشو گرفتن. می دونستی اینو؟ آره به خدا ! بیا از من بپرس بهت بگم ! راستی مگه خودت طلبکار نیستی ازش؟

  ***

خونه پر شده از مگس. هوا گرمه کولر هم درست کار نمی کنه. خوشوقتانه کسی کار به کارم نداره. حال هیچکس رو ندارم. تلفن رو کشیدم از پریز. خونه ام زنگ در نداره اگر کسی در هم بزنه نمی فهمم چون خونه بزرگیه.

  ***

چرا می لرزید دستان من؟ اگه می دونین که مهم نیست .... نکنه می ترسین؟ از چی؟ از کی ؟ نبودن مگه ترس داره؟ مگه 40 سال پیش کجا بودین؟ مگه اصلا بودین؟ بیچاره ها شما حاصل یک هوسین. حاصل یک تصادف، حاصل یک شهوت ، حاصل یک لذت، یک حماقت جاودانه که گریبان بنی بشر رو گرفته و قرار هم نیست ول کنه. مگه قرار بود چکار کنین که نکردین؟ خیال می کنین پستون این زن با اون زن چه فرقی می کنه؟ بستون نیست؟ خیال می کنیین ساییدن تومن با دلار یا پزو چه تفاوتی داره با هم؟ خفت توی این شهر یا شهر دیگه چه فرقی می کنه؟ مگه پاک کردن اشکای این دختر با دخترای دیگه فرقی می کنه؟ مگه حس کردن سردی دستهای این و اون چه فرقی با هم دارن؟ میشناسمتون... دردتونو می دونم. طمع دارین. طمع لذت، کنجکاوی لمس، شور نوازش موهای یه دختر دیگه رو دارین که چسبیدین این وان رو. خیال کردین خبریه؟ نه عزیزانم. تا حالا کم خط کش خوردین؟ کم تاول زدین؟ کم کثافت شستین؟ کم عرق کردین از شرم؟ کم لرزیدین؟...

  ***

 یه ملکه هزاران تخم میذاره . هزاران بچه که مطمئنم اسم هم رو شون نمی ذاره . مثله یه تیکه دنبه متعفن بعد از اینکه 9 ماه و 9 روزش گذشت تو هر ثانیه – شایدم کمتر از یه ثانیه – یه بچه پس می اندازه هر کدوم به اراده خداوند متعال به خواست مادر طبیعت هر کدوم از پیش تعیین شده و برنامه ریزی شده در لوح محفوظ هر کدوم که بزرگ می شن ، میشن یه مورچه سیاه با دو تا شاخک که مدام می جنبه تا بفهمه غذا کجاست ، خونه کجاست ، دوست کیه دشمن کدومه تا زنده بمونه تا جامعه به حیات خودش ادامه بده تا ملکه بازم کار احمقانه اش رو تکرار کنه تا مادر طبیعت مطمئن باشه که این چرخ می چرخه تا خداوند متعال یه پیروزی دیگه داشته باشه و یه نشانه دیگه برای این اشرف مخلوقاتش فراهم کرده باشه که شاید ببیننش ، بهش ایمان بیارن و شرک نورزن...

  ***

جلو آینه ام. دستام رو تکیه دادم به دستشویی. از گوشه چشمام داره خون میاد. قیافه ام به نظرم مضحکه خنده ام گرفته. عین دلقک شدم. دستام رو میارم جلو صورتم و خون رو به کل صورتم می مالم. بعد آروم میرم تو وان میشینم و شیر آب رو یه کم باز میکنم. توی شکمم یه خبراییه معلومه که علم شیمی داره کار خودش رو می کنه. احتمالا تا چند دقیقه دیگه کارش تموم میشه. چه خوبه که آدم بتونه کارشو تموم کنه! راستی فلانی کار نیمه تموم نداری؟ مطمئنم که هیچ کار مهمی ندارم که نیمه تموم باشه. اصلا کی کار مهمی کرده تو عمرش ؟ بابام ؟ بابا بزرگم ؟ بابای مارکس ؟ شریعتی ؟ فروید ؟ ادیسون ؟ کی؟ اصلا متاسف نیستم که کار مهمی نکردم تو عمرم.

  ***

یه چیزایی تو زندگی هست که درک کردنشون خوردت می کنه. لهت می کنه ، آتیشت می زنه و داد زدنت رو تماشا می کنه. اگر اشکی داشته باشی و بتونی بریزیشون شاید ، ش ا ی د... بتونه آتیش رو گونه هات رو خاموش کنه ولی اگه نتونی چی؟ اگه اشکات هم باهات قهر باشن چی؟ باید به زور پایینشون آورد. یک تیغ خودتراش پیدا کردم. خونی که از گوشه چشم در میاد رو دیدی؟ یکمی رقیق می زنه به دهنت که برسه می فهمی که شوریش فرق می کنه. آره فرق می کنه.

  ***

بهش گفتم یادته؟ یادته که بابام کی بود؟ خونمون رو یادته که از زیرزمینش همیشه می ترسیدم؟ مدرسه ام آخ که چقدر هنوز دوسش دارم ! لنگ دمپایی رو یادته آب برد؟ جون من یادته یا الکی تایید می کنی؟ طنابی که دست و پام رو بسته بود یادته؟ درخت توت سر کوچه، مهدی آقا که هر کدوم از دوچرخه هاش رو ساعت ها از پشت شیشه تماشاشون کرده بودم. آزاده رو یادته چقدر زده بودمش؟ طفلکی ! ..... دیوار شهر بازی، ساختمون 28 پله ای، بوی خاک اره، اون 500 تومنی رو یادته؟ صندوق عقب پیکان، ضبط صوت بیست هزار تومنی، پس گردنی، کلاه قرمز، بارون، سه تار، سینما، درکه، اون نوار کاسته که پاره شد، اون روز رو یادته که زمین برای چند لحظه وایساد؟ ..... سرش رو پایین انداخته بود داشت می خندید منم می خندیدم که زنگ Sms بلند شد. وقتی برگشتم دیگه ندیدمش. الان یه هفته اس که گمش کردم. کاش موبایل داشت. الان می فهمم که چرا می خندید. داشت به من می خندید. به گمونم دستام از همون موقع دارن می لرزن.

  ***

خون چشمام بند نیومده و داره آروم آروم میاد رو گونه هام و از چونه ام میچکه رو بدن لختم. گرمیشون رو مثل دو تا خط گرم رو صورتم حس می کنم. میره پایین و قاطی آبهای کثیف توی وان شده میشه. یه سیگار روشن کردم. کاش می شد آدم هر چی که نمی خواد از گذشته اش رو مثل همینایی که توی وانه بالا بیاره و از شرشون راحت بشه. کاش می شد. لیوان از دست افتاد رو سرامیک کف... بهش نگاه می کنم. اینم کارش رو درست انجام داده. سرم رو نمی تونم بالا بگیرم. می افته روی شونه راستم. چقدر هوا گرمه! یه مگس گوشه لبم جا خوش کرده. کمرم لیز می خوره و یواش یواش پایین می رم . الان کف وان هستم

تا حالا دقت نکرده بودم سقف حموم چه شکلیه !

چه خوب که دستام دیگه نمی لرزن.

 

 ***

نکته انحرافی ۱: امیدی هست؟

شنبه دوم آبان 1388 توسط سایفر |




خداوند نظام شهرها و مصلحت بندگان را در گرو غفلت و جهلشان نهاده است، بلکه نظم همه امور دنیا وامدار غفلت و دون همتی است. اگر مردم همه عاقل و بلند همت شوند، از دنیا دلسرد خواهند شد و چون دلسرد و زاهد شوند، زندگی ویرانی خواهد گرفت...




نوبت عصیان است.


انتخاب
تفکریات
دل تنگ
مجردیات
ماتریکسیات
اصالت

قالب وبلاگ

RSS 2.0

دريافت کدهاي جاوا براي وبلاگ شما
free counters

Design By Parstheme